یکی از مهمترین دغدغه های استارتاپها و شرکت های نوپا، تبدیل محصول به شرکت (Turning Products into Companies) هست. امیدوارم شما هم مثل من از این سفر پر از درس و نکته با مایکل اسکوک و اساتید دیگر هاروارد i-lab لذت برده باشید.
امروز قراره بریم سراغ قسمت ششم از یک مجموعه آموزشی هفتقسمتی که من دارم پله به پله برای شما آماده میکنم. اگر قسمتهای قبلی رو ندیدهاید، نگران نباشید، چون این بخش هم به تنهایی یک گنجینه واقعی برای هر کسیه که میخواد محصولش رو به یک شرکت موفق تبدیل کنه.
مایکل اسکوک و مهمانانش این بار اومدن تا به ما نشون بدن که چطور میتونیم از یک ایده یا محصول اولیه، یک شرکت پایدار و سودآور بسازیم. این چیزیه که خیلی از ما، از جمله خود من، همیشه باهاش دست و پنجه نرم میکنیم.
اغلب اوقات ما با یک ایده درخشان یا یک محصول فوقالعاده شروع میکنیم، اما سوال اینجاست: چطور این رو به یک کسبوکار واقعی و پولساز تبدیل کنیم؟
مایکل اسکوک خودش یک کارآفرین سریالی و سرمایهگذار موفقه و با چندین بار حضور در سمینارهای Startup Secrets هاروارد، دانشش رو سخاوتمندانه با ما به اشتراک میذاره.
امشب قراره با دو مهمان فوقالعاده باشیم: گرگ فوالورا که داستان پرفراز و نشیب توسعه یک فناوری سهبعدی رو برامون تعریف میکنه و جان مکلین، کارآفرین موفق و مدیرعامل فعلی Belmont Systems که از تجربه ساخت SolidWorks صحبت میکنه.
این دو شرکت، هر دو در دنیای سهبعدی فعالیت میکردند، اما با چالشها و نتایج متفاوتی روبرو شدند که درسهای بزرگی برای ما داره.
هدف اصلی اینه که یاد بگیریم چطور از همون اول، بازی رو درست بچینیم تا دچار چالشهایی که دو سوم شرکتهای نوپا باهاش مواجه میشن، نشیم؛ یعنی گیر کردن در “شکاف محصول-شرکت” (Product Company Gap).
من به عنوان یک استراتژیست کسبوکار، واقعاً هیجانزدهام که این درس ها و بینشها رو با شما به اشتراک بگذارم، چون به نظرم همینجاست که بسیاری از کسبوکارها میتونند از سقوط نجات پیدا کنند و به اوج برسند.
حالا بریم ببینیم مایکل و مهمانانش چه رازهایی رو برای تبدیل محصول به شرکت با ما در میون میذارند!
1. از “ویژگی” به “محصول” و سپس به “شرکت”: سفر پرچالش استارتاپها
اولین و مهمترین سوالی که مایکل اسکوک مطرح میکنه اینه:
| شما چه چیزی دارید؟ آیا شما یک ویژگی (feature) دارید، یا یک محصول (product) یا یک شرکت (company)؟ |
شاید در نگاه اول به این سوال فکر نکنید، اما برای سرمایهگذاران، این اولین فیلتر برای ارزیابی کارآفرینان است.
بیایید به این فکر کنیم که آیا ایدهی ما فقط یک قابلیت جدیده یا چیزی که میتونه به یک محصول بزرگ تبدیل بشه، یا مهمتر از همه، آیا اونقدر ارزشمنده که زندگیمون رو برای ساخت یک شرکت بر اساس اون سرمایهگذاری کنیم؟
مایکل با مثالهای جالبی شروع میکنه:
- پیامرسانی (Messaging): خیلیها فکر میکردند یک “ویژگی” است، اما توییتر تماماً بر اساس همین ساخته شد و کلی کاربر داره. حالا دیگه یک محصوله و شاید یک شرکت خیلی بزرگ.
- به اشتراکگذاری عکس (Photo Sharing): این یکی واقعاً شگفتانگیزه. هیچکس فکر نمیکرد فقط به اشتراکگذاری عکس بتونه یک شرکت رو از صفر به ارزش میلیاردها دلار در اینستاگرام برسونه!
- “چک این” (Check-in): باز هم اکثر مردم فکر میکردند یک ویژگیه.
- دایرکتوری دوستان (Directory of friends): کی فکر میکرد این ایده ساده، به یک شبکه میلیاردی مثل فیسبوک تبدیل بشه؟
درس بزرگ
گاهی اوقات، یک چیز ساده که به نظر یک ویژگی میاد، میتونه شروع یک محصول یا حتی یک شرکت بسیار بزرگ باشه. مثال آیپد رو میزنه؛ وقتی معرفی شد، خیلیها مسخرهاش کردند و گفتند فقط یک آیپاد بزرگه.
اما تبدیل شد به موفقترین دستگاه مصرفکننده تاریخ و عصر پس از کامپیوترهای شخصی رو رقم زد.
این نشوندهنده قدرت چشمانداز (Vision) و توانایی در تغییر دنیا است.
“تغییر رخ میدهد” (Shift Happens):
مایکل میگه بازارها، به خصوص بازارهای سریعالتغییر مثل موبایل، دائماً در حال تغییرند. خطر اینجاست که شما یک محصول عالی بسازید، اما در “شکاف محصول-شرکت” (Product Company Gap) بیفتید.
یعنی محصول عالی دارید، اما بازار اونو قبول نمیکنه و شما پول، زمان و حتی سرمایه زندگیتون رو از دست میدید.
دو سوم شرکتهای نوپا در دنیای سرمایهگذاری خطرپذیر، همینجا شکست میخورند. این فقط مربوط به “عبور از دره” (Crossing the Chasm) نیست، بلکه یک شکاف بسیار بزرگتر در رویکرد اولیه ساخت محصوله.
2. داستان گرگ فوالورا: وقتی فناوری پیشرو، بازار را پیدا نمیکند!
گرگ فوالورا، یکی از مهمانان مایکل، داستان شخصی و پر از درد خودش رو تعریف میکنه. او مخترع و بنیانگذار Actuality Systems بود که نمایشگرهای سهبعدی هولوگرافیک میساخت.
محصول اونها یک کره شیشهای بود که تصاویری شبیه هولوگرام به اندازه یک توپ بسکتبال رو بدون نیاز به عینک، از هر زاویهای نمایش میداد.
این کار شگفتی فنی بزرگی بود، با ۱۰ هزار الگو نور در ثانیه و نمایشگر ۱۰۰ میلیون پیکسلی که در زمان خودش بالاترین رزولوشن رو داشت و نیاز به تراشههای خاص و کمیاب داشت.
درس اول: محصول عالی کافی نیست!
گرگ میگه:
“حتی اگر یک محصول عالی داشته باشید، واقعاً نیاز دارید که عمیقاً حداقل یک بازار را درک کنید، جایی که مشتریان واقعی و خونگرم، چکهای واقعی برای شما بنویسند که بتوانید در بانک نقد کنید.”
اشتباه بزرگ: “اگر بسازیم، آنها میآیند!” (Build it, and they will come)
اونها فکر میکردند چون این یک هولوگرام شگفتانگیزه، مردم به سمتش هجوم میارن. حدسهایی برای کاربردها داشتند، مثل CAD مکانیکی (ارتباط با SolidWorks) یا نمونهسازی مجازی. اما در عمل:
- مشکل سرمایه: در سال ۱۹۹۷، وقتی همه شرکتها میلیونها دلار جمع میکردند، گرگ برای ۱.۵ میلیون دلار ۲.۵ سال تلاش کرد و با ۴۰ شرکت سرمایهگذاری خطرپذیر و دهها سرمایهگذار فرشته صحبت کرد.
- تکیه بر دیگران: فناوریشون وابسته به تراشه DLP شرکت TI بود که به سختی در دسترس بود.
- عدم درک بازار واقعی: اونها یک نمایشگر با API (رابط برنامهنویسی) ساخته بودند که فقط برنامهنویسان گرافیک حرفهای میتونستند ازش استفاده کنند. درسته که سعی کردند APIهای باز مثل OpenGL بسازند تا با نرمافزارهایی مثل SolidWorks کار کنه، اما این کافی نبود.
ماهیگیری ۱۲ ساله برای بازار: در فاز دوم، شرکت گرگ سالها به دنبال بازار بود.
اونها به توصیه مشاوران، لیستی از بخشهای بازار (CAD، طراحی دارویی، اسکن چمدان، تجسم نظامی، بازیهای ویدیویی، نفت و گاز و…) و ۱۰ مشتری بزرگ رو روی تخته وایتبرد نوشتند.
اما همه میگفتند “محصول شما بهترینه، ۱۰ تا ازش میخوام!”، اما وقتی زمان نوشتن چک ۱۰۰ هزار دلاری میرسید، میگفتند “پول ندارم، یک توجیه ۵۰۰ هزار دلاری برام بنویسید!”.
درس بعدی: جریان پول را درک کنید!
گرگ میگه:
“اگر قرار است پول زیادی صرف مهندسی کنید، مطمئن شوید که فقط نام بازارها یا گردش کار آنها را نمیدانید، بلکه درک کنید که چه کسی چک را برای شما مینویسد و چرا آنها از نوشتن این چک پول درمیآورند.”
اهمیت بازاریابی و فروش (که گرگ نادیده گرفت!):
گرگ اعتراف میکنه که به عنوان یک مهندس، تعصب ضد فروشنده و ضد بازاریابی داشت و فکر میکرد اینها فقط وقتتلفکن هستند. اما بعداً فهمید که بازاریابی و فروش کارهای بسیار سختی هستند.
او توصیه میکنه که از همان ابتدا برای استخدام یک متخصص بازاریابی محصول بودجهای در نظر بگیرید، کسی که عمیقاً مشتری را میفهمد، بازار هدف را تعریف میکند و حتی یک سند الزامات بازاریابی (Marketing Requirements Document) برای مهندسان مینویسد.
پایان دردناک و درسهای ماندگار:
در نهایت، شرکت گرگ نتوانست بازار را پیدا کند، حتی وقتی که فهمیدند محصولشان در درمان سرطان (مثلاً برنامهریزی براکیتراپی سرطان پروستات) کاربرد دارد.
سرمایهگذاران به ایدههای پزشکی که با نمایشگرهای سهبعدی ترکیب شده بودند، علاقهای نداشتند. گرگ میگه:
“اگر به شما ترم شیت (Term Sheet) نمیدهند، یعنی «نه» میگویند، اما هرگز نمیگویند نه!”
پس از ۱۲ سال و ۱۵ میلیون دلار سرمایهگذاری، آنها محصولی داشتند که فقط “به زحمت” یک تصویر سهبعدی را نشان میداد و هر سال فقط کمی بهبود مییافت (لباس زنانه به خوک پوشاندن!).
در سال ۲۰۰۹، با یک ماه پول نقد در بانک، گرگ مجبور شد شرکت را تعطیل کند. تنها چیزی که برایشان ماند، ۲۵ پتنت بود که بعد از کش و قوسهای فراوان، سرانجام در یک “خروج کوچک” (small exit) به شرکتی دیگر فروخته شد.
نکته مایکل اسکوک: گرگ یک اختراع باورنکردنی داشت، اما تبدیل آن به یک کسبوکار، چالشهای زیادی داشت. اینجاست که ما میخواهیم یاد بگیریم چطور میتوانستیم به گرگ کمک کنیم تا قبل از وقوع این چالشها، آنها را پیشبینی کند.
سجاد سلیمانی، استراتژیست و مشاور کسب و کار

من سجاد سلیمانی هستم، استراتژیست، مدرس و مشاور کسب و کار و موسس و میزبان پادکست اکنون. تلاش میکنیم در این بخش از سایت، نوشته ها، کتاب، مقاله، فیلم و پادکست های جدید و مرتبط با خلق مدل های کسب و کارها را معرفی و آموزش بدهم. چند هدف دنبال میکنم:
- راهنما و الگویی برای راه اندازی کار و شروع بیزینس
- توسعه کسب و کارها (با شناخت نقاط ضعف و قوت و بهبود فرآیندها)
- تغییر مدل کسب و کار مجموعه
اگر شما هم صاحب کسب و کاری هستید یا تمایل دارید یک بیزینس جدید راه اندازی کنید، من می توانم به عنوان مشاور و بیزینس کوچ در خدمت شما (تیم سازمانی شما) عزیزان باشم. با من در تماس باشید.
همچنین من کارگاه های آموزشی عمومی و سازمان معماری و طراحی کسب و کار نیز برگزار میکنم. اگر قصد برگزاری چنین کارگاه و کلاس های آموزشی رو دارید، از طریق لینک زیر میتوانید با من در تماس باشید:
3. شکاف محصول-شرکت: از هزینههای مهندسی تا تسلط فروش و بازاریابی
مایکل میگه شکاف محصول-شرکت (Product Company Gap) از سه بخش مهم تشکیل شده:
- استراتژی ورود به بازار (Go-to-Market)،
- مدل کسبوکار (Business Model)
- و اجرا (Execution).
یک تصور غلط رایج اینه که “همه چیز در مورد محصوله”. استارتاپها اغلب به اپل اشاره میکنند و میگویند “اپل محصولات شگفتانگیزی میسازد و آنها خودشان به فروش میرسند”. اما این فقط بخشی از داستانه.
تغییر چشمانداز هزینهها با رشد شرکت:
- شروع (ساخت محصول): در ابتدای کار یک استارتاپ، تقریباً ۱۰۰٪ هزینهها صرف مهندسی و ساخت محصول میشه.
- مراحل میانی (اثبات بازار): اما بعداً، هزینهها به سمت اثبات پذیرش بازار و فروش و بازاریابی تغییر میکنه. گرگ هم این رو تأیید کرد و گفت کاش زودتر یک متخصص بازاریابی محصول استخدام میکرد.
- شرکتهای بزرگ و موفق: در یک شرکت موفق و مقیاسپذیر، این معادله کاملاً برعکس میشه! مایکل از مخاطبان میپرسه اپل چقدر روی R&D (تحقیق و توسعه) و چقدر روی فروش و بازاریابی هزینه میکنه؟
- واقعیت شوکه کننده: اپل فقط ۲٪ از درآمدش رو صرف R&D میکنه، در حالی که سه برابر این مقدار رو صرف SG&A (هزینههای فروش، عمومی و اداری) میکنه.
- این فقط اپل نیست! Demandware (شرکتی که مایکل در اون سرمایهگذاری کرده و قبلاً یک استارتاپ بود) هم همینطور بود. در ابتدا ۱۰۰٪ هزینهها روی محصول بود، اما حالا دو برابر هزینهها در فروش و بازاریابی است.
هدف بلندمدت
بنابراین، از همان ابتدا باید مثل یک معمار فکر کنید. هدف شما باید ساخت یک شرکت بسیار سودآور (مثلاً با ۲۰٪ سود خالص) و با محصولاتی باشد که خودشان به فروش میرسند. برای رسیدن به این هدف، باید هزینه SG&A رو به حداقل برسونید.
هرچقدر محصول رو موثرتر بسازید، دقیقتر بازار رو هدف قرار بدید و اصطکاک رو از فرآیند ورود به بازار حذف کنید، مدل کسبوکارتون موفقتر خواهد بود.
4. خلق و اعتبارسنجی ارزش: فراتر از محصولی “ممکن” به محصولی “باارزش”
خب، بریم سراغ هسته اصلی موضوع: چطور ارزش رو خلق و اعتبارسنجی کنیم؟ اولین قدم اینه که فراتر از ساخت صرفاً یک محصول، به این فکر کنیم که چطور بیشترین ارزش رو استخراج کنیم.
چگونه سریعتر و هوشمندانهتر توسعه دهیم؟
- فقط “ارزش اصلی” (Core Value) خود را بسازید:
“ارزش اصلی” قابلیت استثنایی و منحصر به فرد شماست. در مورد گرگ، توانایی ساخت تصویر سهبعدی بود، اما نمایشگرها (که به TI وابسته بود) ارزش اصلیاش نبود.
- برونسپاری جمعی (Crowdsourcing):
چرا کارهایی مثل ساخت وبسایت یا وایرفریمها رو برونسپاری نکنید به افرادی که هزینهشون کمتره؟
- همآفرینی (Co-create) هوشمندانه:
- خودتان مشتری محصولتان باشید: اگر یک محصول چندسطحی (مثلاً ابزار طراحی برای سایتهای تجارت الکترونیک) دارید، اون رو طوری بسازید که مهندسان داخلی خودتان هم ازش استفاده کنند. این باعث میشه پلتفرم شما از همون اول قویتر و کاربردیتر باشه.
- باز و قابل توسعه (Open and Extensible): هسته محصولتون رو محکم و قابل توسعه بسازید تا بقیه (مثل لینوکس با درایورها) بتونند روی اون ارزش اضافه کنند. مثال APIهای باز (Open APIs) که گرگ با OpenGL بهش رسید.
- استفاده از متنباز (Open Source): میلیونها خط کد متنباز آماده استفاده وجود داره! چرا همه چیز رو از صفر بسازید؟
Drupal با هزاران مشارکتکننده، بزرگترین جامعه متنباز دنیا رو داره و بدون اون هرگز نمیتونست با سرعت وب پیش بره.
- خودتان مشتری محصولتان باشید: اگر یک محصول چندسطحی (مثلاً ابزار طراحی برای سایتهای تجارت الکترونیک) دارید، اون رو طوری بسازید که مهندسان داخلی خودتان هم ازش استفاده کنند. این باعث میشه پلتفرم شما از همون اول قویتر و کاربردیتر باشه.
مشکل “محصول ممکن” (Viable Product) بدون “مشکل باارزش” (Valuable Problem):
- مایکل میگه حتی قبل از ساخت اولین ویژگی، از خودتون بپرسید: “چه مشکلی رو حل میکنم و برای چه کسی؟ چقدر این مشکل مهمه؟”
- در مورد فناوری سهبعدی گرگ، با وجود همه هیجان، بعد از ۱۲ سال هنوز بازار واقعی و واضحی برای اون پیدا نشده بود. گرگ میگفت: “برای محصولات بصری نمیتونستم ایدهای رو به مردم نشون بدم یا بازخورد بگیرم، مگر اینکه محصول رو میساختم”. پروتوتایپ کاغذی برای آنها کار نمیکرد.
- سوال اصلی: “آیا مشکلی دارید که اگر حلش کنید، واقعاً باارزش باشه؟” “محصول حداقل بقا (MVP)” بیربطه اگه یک “مشکل باارزش” رو حل نکنه. “ممکن” (Viable) با “باارزش” (Valuable) کاملاً فرق داره!
- سناریوی “قبل و بعد”: سادهترین راه برای سنجش ارزش اینه که سناریوی “قبل و بعد” رو در نظر بگیرید. مشتری قبل از محصول شما چه وضعیتی داشت و بعد از استفاده از اون به چه شادی فوقالعادهای رسید؟ گرگ نهایتاً به حوزه پزشکی رسید که این پتانسیل رو داشت (مثل کمک به جراحی تومور مغزی).
اعتبارسنجی با پول، نه فقط تعریف!
- اعتبارسنجی نه حدس و گمان: نباید حدس بزنید، باید از ساختمان بیرون برید و بفهمید مشتریان چه کسانی هستند و چرا فکر میکنند محصول شما “شادی فوقالعاده” بهشون میده.
- “بازارهای سراب” (Mirage Markets): گرگ به “محققان” فروخت، اما این بازار بزرگ نبود و محققان حاضر به پرداخت پول زیاد نبودند. “بازارهای سراب” مثل آزمایشگاههای تحقیقاتی، همهجا هستند.
- اعتبارسنجی واقعی با “پول” است: تا وقتی مشتریان پولی پرداخت نکنند، شما بازار واقعی ندارید. حتی مهمتر از پرداخت پول اینه که بپرسید “چرا دارند پرداخت میکنند؟”. تا این مشکل واقعی رو نفهمید، اعتبارسنجی نکردهاید.
- مشتریان پیشپرداخت (Prepaid Customers): بهترین راه، پیدا کردن مشتریانی است که حاضرند قبل از تحویل محصول، چک بنویسند. Kickstarter هم تا حدودی همین کار رو میکنه.
- اعتبارسنجی “سود-درد” (Gain-Pain Validation): باید بفهمید مشتری چقدر “سود” (Gain) به دست میاره در مقابل “درد” (Pain) که برای بدست آوردن اون سود متحمل میشه.
اگر نمایشگر سهبعدی گرگ ۱۰۰ دلار بود و راحت به همه دستگاهها وصل میشد، همه ازش استفاده میکردند. صنعت بازیهای ویدیویی تونست این “درد” رو کاهش بده و به “مراکز گرگ” (Greg Centers) تبدیل بشه. - “پیشنهاد ارزشهای چندوجهی” (Multifaceted Value Props) ممنوع: خیلی از شرکتها سعی میکنند مشکلات متعددی رو برای مخاطبان مختلف حل کنند. مثلاً شرکتی که هم برای بانکها راهکار امنیتی ارائه میده و هم برای مصرفکنندگان نهایی. این خیلی سخته.
بهتره فقط یک مشکل رو برای یک مشتری هدف حل کنید و یک پیشنهاد ارزش واحد و متمرکز داشته باشید. جان مکلین بعداً از SolidWorks میگه که چطور یک مشکل رو برای یک مشتری (مهندس) حل کردند. - نیازهای “برطرف نشده” (Underserved): به دنبال بازارهایی باشید که نیازهای آنها غیرقابل رفع (unworkable)، اجتنابناپذیر (unavoidable)، فوری (urgent) و برطرف نشده (underserved) هستند.
5. هدفگذاری و بخشبندی: یافتن “نقطه شیرین” برای نفوذ به بازار
خب، بریم سراغ قلب استراتژی ورود به بازار: هدفگذاری (Targeting) و بخشبندی (Segmenting). مایکل میگه:
“تناسب محصول با بازار (Product Market Fit) یک چیز ساده نیست، بلکه باید عمیقاً روی ‘تناسب ورود به بازار’ (Go-to-Market Fit) کار کنید.”
گرگ اعتراف میکنه که اونها از روز اول بخشهای بازار رو لیست کردند، اما تا سالهای سوم و چهارم، پیچیدگی واقعی اونها رو درک نکردند. مثلاً “تصویربرداری پزشکی” خودش به ۱۰ زیرشاخه تقسیم میشه!
از MVP به MVS: بخش حداقل بقا (Minimum Viable Segment)
مایکل میگه ما محصول حداقل بقا (MVP) رو میشناسیم. اما به همان اندازه، “بخش حداقل بقا” (Minimum Viable Segment – MVS) مهمه. اگه ندونید برای کی محصول میسازید، MVP چه معنیای داره؟
- خطر گسترش MVP: خیلیها MVP رو تعریف میکنند و بعد میروند سراغ مشتریان مختلف. هر مشتری هم نیازش فرق داره. نتیجه چی میشه؟ MVP شما بزرگ و بزرگتر میشه، پر از ویژگیهای مختلف که منابع محدود شما رو میبلعه.
- رویکرد برعکس: یافتن نیازهای مشترک:
مایکل پیشنهاد میکنه برعکس عمل کنید. به جای اینکه محصولتون رو برای نیازهای مختلف گسترش بدید، به دنبال مشتریانی با “نیازها و دردهای دقیقاً یکسان” بگردید.- این کار باعث میشه محصولتون ثابت بمونه و نیازی به گسترش منابع نداشته باشید.
- همچنین، نقشه راه (Roadmap) شما، کانالهای فروش، پیامرسانی و تاکتیکهاتون کاملاً یکپارچه و متمرکز میشن.
- بخشبندی بر اساس “نیازها”، نه فقط عمودیها:
بخشبندی همیشه بر اساس صنعت (عمودی) یا اندازه شرکت نیست. گاهی اوقات نیازها در صنایع مختلف مشترکند (مثلاً نیاز به رعایت قوانین خاص در معاملات مشتقات در شرکتهای مختلف). این رو “قطرهای بازار” (diagonals) مینامیم.
چگونه یک MVS را تست کنیم؟
- تکرارپذیری (Repeatability):
اگر بتوانید نیازهای مشتریان را بارها و بارها بدون تغییر محصول یا رویکرد ورود به بازار برطرف کنید، یک MVS پیدا کردهاید. - مرجعسازی (Referenceability):
در این صورت، مشتریانی با نیازهای یکسان، مرجع یکدیگر میشوند و شما را به عنوان پیشرو (Leader) در آن بخش کوچک معرفی میکنند. این به شما یک “سنگر” (Beachhead) اولیه میده که میتونید ازش رشد کنید.
پیدا کردن نقاط درد و مشتریان واقعی (Shoe Leather):
- از دفتر خارج شوید! به قول جان مکلین، “راهحل سادهای نیست، باید کفش پاره کنید!” باید از دفتر خارج شوید و با تعداد زیادی از مردم ملاقات کنید.
- مراقب “بله” ژاپنی باشید: خیلی از مشتریان فقط از روی ادب “بله” میگویند یا برای دلایل اشتباه پول پرداخت میکنند. باید بفهمید آیا آنها واقعاً درد واقعی دارند یا نه.
- “نه”های واقعی مهمترند: به جای اینکه بپرسید چرا خریدند، بپرسید “چرا نخریدند؟” این به شما کمک میکنه بفهمید مشکل کجاست.
- چک لیست امتیازدهی (Score Sheet): یک لیست تهیه کنید و برای هر نیازی که میشنوید، آن را دقیق یادداشت کنید و از مشتری بپرسید: “اگر این مشکل رو حل کنم، چه ارزشی برات داره و چقدر حاضری براش پرداخت کنی؟”
اگر حاضر به پیشپرداخت بودند، یعنی برنده هستید! جان مکلین میگه خودش دو شرکت رو با چکهای پیشپرداخت مشتریان قبل از جذب سرمایه شروع کرده. - نصیحت قفل کردن در: جان مکلین داستان بنیانگذار SolidWorks، جان هرشک رو تعریف میکنه که در را روی تیم توسعه قفل کرد و گفت: “هیچکس نمیتونه وارد بشه مگر اینکه با سه تا مشتری نشسته باشه!”
تمرکز، تمرکز، تمرکز! (Focus, Focus, Focus!)
مایکل بارها و بارها تأکید میکنه:
“شماره یک، مهمترین چیزی که آرزو میکنم استارتاپها بیشتر انجام دهند، تمرکز است. هرچه بیشتر متمرکز شروع کنید، موفقتر خواهید بود.”
- اشتباه رایج: “جوشاندن اقیانوس” (Boiling the Ocean): استارتاپها اغلب به دنبال یک بازار بزرگ هستند، اما این باعث میشه در تلاش برای راضی کردن همه، به هیچکس خدمت نکنند.
- گسترش بر اساس موفقیت، نه انقباض بر اساس شکست: همیشه از یک موفقیت کوچک شروع کنید و گسترش پیدا کنید، نه اینکه با یک چشمانداز بزرگ شروع کنید و با شکست منقبض شوید.
- “چشمانداز” (Vision) در برابر “اجرا” (Execution): چشمانداز بلندمدت شما میتونه هرچقدر که میخواد بزرگ باشه، اما نقطه شروع شما باید به شدت متمرکز باشه.
نقشه راه محصول به شرکت
مایکل یک نقشه راه برای تبدیل یک “ویژگی” به یک “شرکت” پیشنهاد میکنه.
- ویژگی (Feature) -> محصول (Product) -> راهحل (Solution) -> شرکت (Company): این فرآیند شامل ایجاد قابلیت استفاده (usability)، شرکا و خدمات (partners and services)، بخشبندی بازار (market segmentation) و تکرارپذیری (repeatability) است.
- اعتبار از مشتری، نه از سرمایهگذار: مایکل میگه در جلسات هیئت مدیره، مهم نیست که من رو تحت تأثیر قرار بدید. مهم اینه که بگید “این ۱۰ تا مشتری هستند که به خاطر این، این و این به محصول ما اهمیت میدهند.
” موفقیت شما رو باید با متریکهای مشتریمحور (Customer-Based Metrics) مثل نرخ نگهداری (retention) و آپسل (upsell) بسنجید، نه فقط پیشبینیهای جریان نقدی.
6. طراحی برای جذب مشتری: ساخت “محصولات لیز” (Slippery Products)
حالا وقتشه که به فکر جذب مشتری باشیم! مایکل از اصطلاح “محصولات لیز” (Slippery Products) استفاده میکنه.
فرض کنید همه رقبا با کفش روی پیست در حال دویدن هستند و شما در خط یخی خودتان، روی اسکیت سر میخورید و از همه جلو میزنید!
هدف اینه که تمام اصطکاکها و هزینههای مرتبط با دیدن، امتحان کردن، خریدن، پیادهسازی و مالکیت محصول یا فناوری رو به صفر برسونید.
ویژگیهای یک “محصول لیز”:
در ادامه ویژگی ها را با جزییاتی که مطرح شده؛ مرور می کنیم:
یک) ساده (Simple):
سادگی یک مزیت بزرگه، در حالی که پیچیدگی یک نقص بزرگه.مایکل یک فرمول جالب داره:
| مزیت شما = نوآوری × سادگی (Advantage = Innovation x Simplicity) |
مثال ریموت کنترل مایکروسافت با دهها دکمه در مقابل ریموت اپل با سه دکمه.
مثال Evernote در مقابل سیستمهای قدیمی مدیریت دانش (Knowledge Management). Evernote به خاطر سادگیاش، به یک ابزار مدیریت دانش فوقالعاده تبدیل شده.
- تمرکز بر “ارزش اصلی”: محصول رو به جوهر و هسته اصلی کاری که به طور منحصر به فرد خوب انجام میدهید، کاهش دهید و بقیه را حذف کنید یا به شرکا واگذار کنید.
دو) هزینه اولیه کم یا صفر (Low to No Initial Cost):
این برای برنامههای مصرفکننده عالیه، چون اصطکاک رو برای امتحان کردن محصول از بین میبره.
- خطر “سقوط آزاد رایگان” (Free Fall): اما اگر محصول شما برای مشتریان هیچ هزینهای نداشته باشه، اغلب ارزشی هم براش قائل نیستند. باید در نهایت بتونید این افراد رو به مشتریان پولی (upsell) تبدیل کنید.
- LinkedIn مثال خوبیه: رایگان بود، اما از طریق استخدامکنندگان و Head Hunterها کسب درآمد کرد.
- LinkedIn مثال خوبیه: رایگان بود، اما از طریق استخدامکنندگان و Head Hunterها کسب درآمد کرد.
- ایجاد “شبکه ویروسی حلقه ارزش” (Value Virtual Circle Viral Network): باید یک حلقه بازخورد مثبت ایجاد کنید که در آن، مشتریان از محصول شما ارزش میگیرند، با آن درگیر میشوند و به سرعت آن را با دیگران به اشتراک میگذارند.
سه) نصب آسان و ادغام خوب (Install Easily & Play Well With Others):
- “Shelfware” (نرمافزار استفادهنشده): دلیل شکست بسیاری از نرمافزارهای سازمانی اینه که پیادهسازیشون خیلی سخته.
- “پذیرش و گسترش” (Embrace and Extend): باید آنچه را که مشتریان از قبل دارند (چه فرآیندهای کسبوکار، چه محصولات، چه زیرساختها) بپذیرید و سپس محصول خود را به گونهای طراحی کنید که آن را “گسترش” دهد.
- APIهای باز (Open APIs): در گذشته، داشتن یک API باز یک نوآوری بزرگ بود، اما امروز همه چیز API باز داره. از APIهای آماده (مثل درگاههای پرداخت) استفاده کنید و همه چیز را از صفر نسازید.
- بزرگترین مانع: مقاومت انسانها در برابر تغییر: تغییر همیشه پرخطر، دردناک، زمانبر و پرهزینه است. مردم در برابر یادگیری فرآیندهای جدید مقاومت میکنند. هرچقدر محصول شما راحتتر نصب شود و با دیگران همکاری کند، این مقاومت کمتر میشود.
- مثال Demandware و برنامه Link: آنها یک پلتفرم باز ساختند تا شرکا بتوانند به راحتی با آنها ادغام شوند.
چهار) فوراً ارزش خود را اثبات کند (Prove Value Quickly):
- رضایت فوری (Instant Gratification): در حوزه مصرفکننده، مردم میخواهند بلافاصله ارزش را ببینند (مثل حذف یک برنامه ظرف ۲ دقیقه).
- بازپرداخت سریع (Rapid Payback): در حوزه سازمانی، مشتریان انتظار دارند ظرف ۳ ماه (حداکثر ۱۲ ماه) شاهد بازپرداخت سرمایهگذاری خود باشند.
- “ارزش خوداثباتکننده” از طریق تحلیلها (Self-Proving Value through Analytics): شرکتهای هوشمند، از همان روز اول، تحلیلهایی را در محصولات خود تعبیه میکنند تا به مشتری نشان دهند چقدر ارزش (مثلاً کاهش فضای ذخیرهسازی) برایشان فراهم کردهاند.
پنج) قابلیتهای خود را به تدریج آشکار کند (Progressive Disclosure):
- مشتریان را با تمام قابلیتها یکجا شوکه نکنید. قابلیتها را گام به گام و به تدریج آشکار کنید.
- مثال Drupal Gardens از Acquia:
Drupal دهها هزار ماژول دارد. Acquia با Drupal Gardens به کاربران اجازه میدهد در ۱۵ دقیقه یک سایت را راهاندازی کنند و سپس به تدریج و در صورت نیاز، ماژولهای دیگر را فعال کنند.
اگر هم نیازهایشان فراتر رفت، میتوانند کل سایت را Export کرده و با تمام ماژولهای Drupal کار کنند.
- مثال Drupal Gardens از Acquia:
شش) استفاده از آن آسان باشد (Easy to Use and Apply – Out of Box Experience):
- “تجربه خارج از جعبه” (Out of Box Experience – Ubie): وقتی محصول را باز میکنید، باید یک تجربه لذتبخش و اشتیاقآور داشته باشید.
- مثال اپل و الگوها (Templates): اپل با ارائه الگوهای ساده برای ساخت آلبوم عکس، این کار را کرد.
- مثال Salesforce در مقابل Siebel:
Siebel برای پیادهسازی به شدت پیچیده بود. Salesforce با ارائه یک تجربه ساده و آسان برای استفاده، Siebel را از میدان به در کرد.
- مثال اپل و الگوها (Templates): اپل با ارائه الگوهای ساده برای ساخت آلبوم عکس، این کار را کرد.
هفت) بازگشت سرمایه آن آشکار باشد (ROI Should Be Obvious):
- برای مصرفکنندگان شاید مهم نباشد، اما در حوزه سازمانی، کاملاً حیاتی است.
- باید ROI قابل اندازهگیری ارائه دهید که یا درآمد را افزایش دهد، یا هزینهها را کاهش دهد، یا یک مزیت رقابتی قوی ایجاد کند.
- میتوانید از ماشینحسابهای ROI یا همان تحلیلهای “ارزش خوداثباتکننده” استفاده کنید.
هشت) محصول شما “چسبنده” باشد (Sticky – Can’t Live Without It):
- محصول شما باید آنقدر مورد نیاز مشتری باشد که نتواند بدون آن زندگی کند. مثال آیپد: بسیاری از مردم بدون آن نمیتوانند زندگی کنند.
- هدف این است که محصولی بسازید که مشتریان عاشقش شوند و نخواهند از دستش بدهند.
خلاصه “محصولات لیز”:
اگر بتوانید یک نوآوری واقعاً مخرب بسازید که مردم باید آن را داشته باشند، اما هیچ اختلالی برای پذیرش آن ایجاد نکند، برنده هستید.
- مثال VMware:
این شرکت بهرهوری سرورها را از ۱۵٪ به ۸۰٪ رساند، بدون اینکه نیاز به تغییر در برنامهها یا سختافزار باشد. این یعنی “نوآوری مخرب با پذیرش غیرمخرب” (Disruptive Innovation with Non-Disruptive Adoption). - مثال Axcient برای Estee Lauder:
این شرکت به Estee Lauder کمک کرد تا iPadها را در فروش خود استفاده کند و فروش را ۴۰٪ افزایش دهد. تمام دردسرهای پشتیبانی IT برای این ۱۷۰۰۰ دستگاه را از طریق ابر حذف کرد، بدون اینکه نیازی به دخالت IT باشد. تمام سود بدون هیچ دردی!
7. مطالعه موردی SolidWorks: پیروزی “تمرکز” و “فرهنگ” فروش
حالا بریم سراغ بخش هیجانانگیز داستان جان مکلین که از SolidWorks میگه. جان یک مهندس مکانیک با تجربه طولانی در طراحی و نرمافزار CAD است و اکنون مدیرعامل Belmont Systems است.
بازار CAD و مشکل پیچیدگی:
بازار CAD یک بازار ۸+ میلیارد دلاری است. مهندسان از این نرمافزارها برای طراحی محصولات (از ماشین قهوه تا هواپیما) استفاده میکنند تا خطاها را روی صفحه نمایش اصلاح کنند، نه در محصول نهایی.
در گذشته، طراحی سهبعدی بسیار گران و پیچیده بود. شرکتهایی مثل ComputerVision مدلهای سهبعدی ارائه میدادند، اما تغییر در آنها ماهها طول میکشید.
- نوآوری PTC: شرکت PTC با ارائه مدلسازی “پارامتریک” انقلابی ایجاد کرد که به مهندسان اجازه میداد تغییرات سریع و تکرارشونده را انجام دهند (مثل یک صفحه گسترده). اما PTC گران، پیچیده و سخت برای یادگیری بود.
SolidWorks: ساده، ارزان، برای تودهها!
- جایگاهیابی SolidWorks:
در زمانی که همه میگفتند PTC بازار را قبضه کرده و کسی به مدلساز سهبعدی دیگری نیاز ندارد، SolidWorks به دنبال کسانی رفت که “بینیشان به شیشه چسبیده بود” (noses up against the glass). یعنی کسانی که مزایای سهبعدی را میخواستند، اما توانایی پرداخت یا استفاده از PTC را نداشتند. - ارزش اصلی SolidWorks:
ارائه مدلسازی سهبعدی با قابلیت تغییر، اما ارزانتر، سادهتر و آسانتر برای استفاده. امروز SolidWorks یک شرکت ۶۰۰ میلیون دلاری و بسیار سودآوره.
راز موفقیت SolidWorks: استراتژی “1503” و فرهنگ شرکت:
- کانال فروش غیرمستقیم (VAR Channel): SolidWorks نرمافزار ۴۰۰۰ دلاری خود را از طریق شبکهای از “نمایندگان ارزشافزوده” (Value Added Resellers – VARs) فروخت، نه نیروی فروش مستقیم.
- اجبار به تمرکز: استراتژی “1503”:
- 1 تا 5 کاربر (Seats): VARها تمایل داشتند به دنبال معاملات بزرگ (مثلاً ۲۰-۴۰ کاربر) باشند. اما این معاملات طولانی میشدند و در نهایت مشتری فقط چند کاربر را میخرید. SolidWorks VARها را مجبور کرد روی معاملات ۱ تا ۵ کاربره تمرکز کنند.
- 0 تا 3 ماه (Sales Cycle): هدف، چرخههای فروش بسیار کوتاه، حداکثر ۳ ماه بود. این به VARهای کوچک که سرمایه کمی داشتند، کمک میکرد سریع پول در بیاورند.
- چرا 1503؟ این استراتژی به SolidWorks کمک کرد تا به سرعت در تعداد زیادی حساب کاربری نفوذ کند (مثل “علف هرز از بتن” جوانه زدن!).
- “شاخص اشباع مدلسازی” (Modeling Saturation Index):
SolidWorks به دنبال مشتریانی میگشت که قبلاً از سهبعدی استفاده کرده بودند (مثلاً ۲-۳ کاربر PTC)، اما هنوز تعداد زیادی کاربر ۲D (مثلاً ۸ کاربر AutoCAD) داشتند. این افراد مزایای سهبعدی را میدانستند، اما به دلیل سختی و هزینه، هنوز به طور کامل به آن روی نیاورده بودند. - نبود وبسایت در ابتدا!:
جان به شوخی میگه در زمان SolidWorks حتی بحث سر این بود که آیا اصلا وبسایت داشته باشند یا نه، چون اینترنت تازه شروع شده بود! اما امروزه قطعاً از بازاریابی مشارکتی (affiliate marketing) و وبسایت استفاده میکردند. - 1503 یک “فلسفه” و “فرهنگ” بود:
این فقط یک استراتژی فروش نبود، بلکه یک فرهنگ در شرکت ایجاد کرد که همه بر روی پیشبینیپذیری درآمد، مقیاسپذیری و فرآیندهای قابل تکرار متمرکز شوند.
حتی در مقیاسهای بزرگ، آنها با همین رویکرد “۳-۴ کاربر در یک زمان” به حسابهای بزرگی مثل EMC نفوذ کردند.
اکوسیستم شرکا (Partner Ecosystem):
SolidWorks بر روی “مدلسازی هسته” (Core Modeling) تمرکز کرد و بقیه را به شرکا واگذار کرد.
- استراتژی شرکا:
- بازاریابی “همجوشی سرد” (Marketing Cold Fusion): ابتدا با انتشار اخبار و ایجاد روابط، اعتبار ایجاد کردند.
- رهبرسازی (Leaders Set The Pace): روی چند شریک منتخب در هر عمودی (مثلاً تحلیل) تمرکز کردند و به آنها کمک کردند تا در اکوسیستم SolidWorks رهبر شوند. بقیه شرکتهای بزرگ مجبور شدند دنبال کنند.
- دنبالکنندهها دنبال میکنند (Followers Will Follow): شرکتهای بزرگی که قبلاً رهبر بودند، مجبور شدند محصولات خود را با SolidWorks ادغام کنند.
“رویدادها، اعمال را مجبور میکنند” (Events Force Actions):
- مایکل و جان تأکید میکنند که زمان، تنها مزیت یک استارتاپ است.
- ایجاد ضربالاجل (Deadlines): باید عمداً ضربالاجل ایجاد کنید. SolidWorks با برگزاری رویداد سالانه “SolidWorks World” (که ۲ میلیون دلار هزینه داشت)، تیمها را مجبور به تصمیمگیری و همراستایی میکرد.
- “کامل، دشمن خوب است” (The Perfect is the Enemy of the Good): در ابتدا، فقط محصول را تکمیل کنید و آن را بیرون دهید.
قیمتگذاری اشتراکی (Subscription Pricing) و تحلیلها (Analytics):
SolidWorks یک مدل اشتراکی (Subscription Service) را معرفی کرد که امروز یک کسبوکار ۳۰۰ میلیون دلاری است.
- قیمتگذاری بر اساس ارزش برای VARها: آنها نه فقط به هزینه خودشان، بلکه به سودآوری VARها نیز فکر میکردند، چون VARها باید مشتریان را پشتیبانی میکردند.
- دادهها و تحلیلها، عامل تغییر بازی:
SolidWorks یک ابزار “مانیتورینگ عملکرد” داشت که به طور ناشناس اطلاعات را جمعآوری میکرد. این نشان داد که اکثر مشتریان فقط از تعداد کمی از افزونهها استفاده میکنند. - بستهبندی (Bundling) در جنگ قیمتی: در میانه جنگ قیمتی با Autodesk، SolidWorks با استفاده از همین دادهها، افزونهها را در بستههای “Office Professional” و “Office Premium” عرضه کرد و قیمت محصول اصلی را تا بیش از ۵۰٪ افزایش داد!
این کار به طور چشمگیری فروش و درآمد اشتراکی را افزایش داد و یک مانع ورود قوی برای رقبا ایجاد کرد. - دادهها یا محصول؟ جان میگه محصول SolidWorks فوقالعاده بود. آنها سعی کردند از دادههای جمعآوری شده برای راهاندازی کسبوکار فروش محتوای سهبعدی (مثل کاتالوگ قطعات) استفاده کنند، اما شکست خوردند.
دلیلش این بود که فکر میکردند رابطه با تیم مهندسی، به معنی رابطه با تیم بازاریابی است، در حالی که این دو گروه کاملاً جدا بودند و نیاز به تیم فروش متفاوتی داشت.
در نهایت، کسبوکار اصلی، حل مشکل طراحی بود، اما جان معتقده از دادهها میتوانستند به شکل استراتژیکتری استفاده کنند.
نکته نهایی مایکل اسکوک:
جان مکلین نشان داد که چطور یک “متدولوژی ورود به بازار” (Go-to-Market Methodology) را ساخت که به بخشی از فرهنگ شرکت SolidWorks تبدیل شد و این امکان را فراهم کرد که شرکت مقیاسپذیر و موفق شود.
استراتژی “1503” به قدری ساده بود که حتی یک فروشنده معمولی هم میتوانست آن را اجرا کند و کسبوکار را به یک شرکت ۶۰۰ میلیون دلاری تبدیل کند.
جمعبندی نهایی: مسیر شما از محصول به شرکت
خب دوستان، این هم از یکی دیگه از جلسات فوقالعاده مایکل اسکوک! واقعاً امیدوارم مثل من از این همه نکته و تجربه لذت برده باشید.
چیزی که امروز یاد گرفتیم، فقط در مورد محصول عالی داشتن نیست، بلکه در مورد ساخت یک نقشه راه هوشمندانه برای نفوذ به بازار، اعتبارسنجی ارزش و تبدیل ایدهمون به یک کسبوکار پایدار و سودآوره.
یادتون باشه که از همون ابتدا باید مثل یک معمار فکر کنید. هزینههای شما از مهندسی شروع میشه، اما به سرعت به سمت فروش و بازاریابی سوق پیدا میکنه. پس، هوشمندی در این دو حوزه، برگ برنده شماست.
با ساخت “محصولات لیز” (Slippery Products) که ساده، کمهزینه، آسان برای نصب و استفاده هستند و سریعاً ارزش خود را اثبات میکنند، میتوانید اصطکاک را از بین ببرید و از رقبا پیشی بگیرید.
و مهمتر از همه، تمرکز (Focus) را فراموش نکنید! با پیدا کردن “بخش حداقل بقا” (Minimum Viable Segment) و ایجاد یک فرهنگ فروش و بازاریابی متمرکز، مانند کاری که جان مکلین با استراتژی “1503” در SolidWorks انجام داد، میتوانید یک مزیت رقابتی ناعادلانه برای خودتان ایجاد کنید.
همه چیز را اندازه بگیرید و از مشتریان واقعی، نه از حدس و گمان، اعتبار بگیرید.
امیدوارم این نکات، چراغ راه شما در مسیر پرچالش و هیجانانگیز کارآفرینی باشه.
۱۵ سوال کلیدی که هر صاحب کسبوکاری باید از خودش بپرسد:
با توجه به محتوای این جلسه پربار، ۱۵ سوال حیاتی را برای شما آماده کردهام که هر کارآفرین یا صاحب کسبوکاری باید به طور مداوم از خودش بپرسد تا از یک “محصول” صرف، به یک “شرکت” موفق تبدیل شود:
- آیا ایده یا محصول من فقط یک “ویژگی” است، یا پتانسیل تبدیل شدن به یک “محصول” یا حتی “شرکت” بزرگ را دارد؟
- “شکاف محصول-شرکت” (Product Company Gap) در مورد کسبوکار من کجاست و چه برنامهای برای عبور از آن دارم تا به سرنوشت دو سوم استارتاپها دچار نشوم؟
- “ارزش اصلی” (Core Value) منحصر به فرد من چیست و چگونه میتوانم فقط روی ساخت آن تمرکز کنم و از ساختن بقیه چیزها توسط خودم خودداری کنم؟
- کدام “مشکل باارزش” (Valuable Problem) را برای مشتریان حل میکنم؟ آیا این مشکل واقعاً “غیرقابل رفع، اجتنابناپذیر، فوری و برطرفنشده” است؟
- آیا اعتبارسنجی (Validation) ارزش محصول من بر اساس پرداخت واقعی مشتریان است، یا بر اساس “بازارهای سراب” و نظرات غیرقطعی؟
- “بخش حداقل بقا” (Minimum Viable Segment – MVS) من دقیقاً کیست و چه نیازها و دردهای مشترکی دارند که بتوانم با تمرکز کامل به آنها خدمت کنم و تکرارپذیری (Repeatability) ایجاد کنم؟
- به جای گسترش محصول برای نیازهای مختلف، چگونه میتوانم مشتریانی را با “نیازهای کاملاً یکسان” پیدا کنم تا محصولم ثابت بماند و منابعم هدر نرود؟
- چگونه میتوانم از “نقاط درد” (Pain Points) مشتریانم و حتی “نه” شنیدنها برای بهبود بخشبندی و رویکردم استفاده کنم و از دفتر خارج شوم و “کفش پاره کنم” (Shoe Leather) تا به این اطلاعات دست یابم؟
- آیا محصول من یک “محصول لیز” (Slippery Product) است که استفاده از آن ساده، کمهزینه، آسان برای نصب و استفاده است، سریعاً ارزش خود را اثبات میکند و “چسبنده” (Sticky) است؟
- چگونه میتوانم با استفاده از “خوداثباتکنندگی ارزش” (Self-Proving Value) از طریق تحلیلها و دادهها، ROI (بازگشت سرمایه) آشکاری را برای مشتریانم نشان دهم؟
- آیا در استراتژی فروش و بازاریابی خود، “مقاومت انسانها در برابر تغییر” را در نظر گرفتهام و محصولم را طوری طراحی کردهام که کمترین اصطکاک را در پذیرش ایجاد کند؟
- آیا مدل کسبوکار و استراتژی ورود به بازار من، یک “نوآوری مخرب با پذیرش غیرمخرب” (Disruptive Innovation with Non-Disruptive Adoption) ایجاد میکند، یعنی تمام سود را بدون هیچ دردی به مشتری ارائه میدهد؟
- چگونه میتوانم هزینههای فروش و بازاریابی را به عنوان بزرگترین بخش هزینهها در یک شرکت موفق، از همان ابتدا به حداقل برسانم و بهینهسازی کنم؟
- چه استراتژیای برای ایجاد یک اکوسیستم شرکا (Partner Ecosystem) دارم که به من کمک کند بر روی “ارزش اصلی” خودم تمرکز کنم و بقیه خدمات را از طریق شرکا ارائه دهم؟
- متریکهای کلیدی و مشتریمحور (Customer-Based Metrics) من برای سنجش پیشرفت و موفقیت در نقشه راه محصول به شرکت کدامند؟ (فراتر از پیشبینیهای جریان نقدی)
آموزش بیزینس مدل کسب و کارهای موفق
اگر شما هم در حال راه اندازی و تاسیس یک کسب و کار بوده و یا قصد دارید معماری و مدل کسب و کار خودتان را تغییر داده و متحول کنید تا درآمدهای جدیدی را خلق کنید، پیشنهاد میکنم به صفحه اصلی آموزش مدل کسب و کار مراجعه کنید و نگاهی به مطالب گردآوری شده داشته باشید.

من سجاد سلیمانی هستم، استراتژیست و مدرس و مشاور کسب و کار، یکسری مطالب تخصصی از جمله مقاله / کتاب / فیلم و مستند، نمونه های موفق ایرانی و جهانی و ابزارهای نوین طراحی و معماری کسب و کار را در قالب معماری و مدل کسب و کارهای موفق (Business Models) آماده کرده ام که اگر روی دکمه کلیک کنید به همه آنها دسترسی خواهید داشت:
آخرین بیزینس مدل های موفق بررسی شده:
- تحلیل بیزینس مدل SpaceX اسپیس ایکس (7) یک ماجراجویی فضایی، نه فقط یک شرکت موشکی!
- تحلیل بیزینس مدل WeWork وی ورک(6): شرکت املاک یا خالق یک “حالت ذهنی”؟
- تحلیل بیزینس مدل اپل Apple (5): خالق دنیای مدرن موبایلی و پیشتاز حریم خصوصی!
- تحلیل بیزینس مدل Tesla تسلا(4): تحلیل مدل کسب و کار غول صنعت خودرو
- تحلیل بیزینس مدل موفق (3): نوآوری در مدل کسب و کار توسط آمازون، اسپاتیفای و تیندر چطور دنیا رو تغییر داد؟
- تحلیل بیزینس مدل Uber اوبر (2): اوبر چگونه با چند لمس ساده، دنیا را تسخیر کرد؟
- تحلیل بیزینس مدل Airbnb ایربی اند بی (1): از تختخوابهای بادی تا امپراتوری جهانی
آخرین نوشته های مرتبط با بیزینس مدل:
- خلاصه کتاب استراتژی اقیانوس آبی (بخش سوم) Blue Ocean Strategy
- خلاصه کتاب استراتژی اقیانوس آبی (بخش دوم) Blue Ocean Strategy
- خلاصه کتاب استراتژی اقیانوس آبی (بخش اول) Blue Ocean Strategy
- نوآوری مخرب یا ویرانگر Disruptive Innovation در بیزینس مدل
- چهار بیزینس مدل برای عصر دادهها: چگونه از اطلاعات پول بسازیم؟ (مقاله هاروارد HBR)
- «بیزینس مدل» فقط برای «کسبوکارها» نیستند: چرا همه سازمانها باید استراتژی خود را بازتعریف کنند؟ (مقاله هاروارد HBR)
- استراتژیهای تأمین مالی: هدایت کسب و کار – رازهای کسبوکار استارتاپی (سری دوم 7 از 7)
- تبدیل محصول به شرکت – رازهای کسبوکار استارتاپی (سری دوم 6 از 7)
- چگونه یک استراتژی ورود به بازار قدرتمند بسازیم – رازهای کسبوکار استارتاپی (سری دوم 5 از 7)
- مدلهای کسب و کار مخرب: کلید موفقیت شما – رازهای کسبوکار استارتاپی (سری دوم 4 از 7)
- آموزش بیزینس مدل: آیا مدل اشتراکی (Subscription Model) برای کسبوکار شما مناسب است؟
- سنگبنای موفقیت: چشمانداز، فرهنگ و استخدام آدمهای طلایی – رازهای کسبوکار استارتاپی (سری دوم 2 از 7)
- خلاصه کتاب نوپای ناب – The Lean Startup نوشته اریک ریس
- پشت پرده یک ارائه عالی: چطور از VCها جذب سرمایه کنیم؟ – رازهای کسبوکار استارتاپی (سری دوم 1 از 7)
- بیزینس مدل در شرایط بسیار بد (و جنگ و بحران ها)
آخرین کارگاه های آموزشی مرتبط:
اگر تمایل دارید کارگاهی با این عنوان برای مجموعه یا اعضای خانواده کسب و کاری شما برگزار شود، میتوانید با درخواست آن را در ادامه ثبت کنید:
