امیدوارم حالتون عالی باشه و آماده باشید تا رازهای استارتاپی هاروارد i-lab با موضوع استراتژی ورود به بازار قدرتمند رو با تدریس مایکل اسکوک مرور کنیم که برای من واقعاً مثل یک استاد بینظیر هستند.
امروز قراره بریم سراغ یکی از حیاتیترین مباحث برای هر کسبوکاری، چه استارتاپی و چه جاافتاده: استراتژی ورود به بازار (Go-to-Market Strategie). این ویدیو، در واقع قسمت پنجم از یک مجموعه آموزشی هفتقسمتی است که من دارم قدم به قدم خلاصهنویسی و برای شما ارائه میکنم.
اگر قسمتهای قبلی در مورد تصویر کامل کسبوکار، نسبت سود به درد (gain-pain ratio)، تشکیل تیم و مدلهای کسبوکار مخرب رو ندیدهاید، پیشنهاد میکنم در انتها، لینک جلسات قبلی رو پیدا کنید و ببینید
من به عنوان یک مشاور، مدرس و استراتژیست کسبوکار، میدونم که چطور به بازار حمله کنید و چطور محصولتون رو به دست مشتری برسونید، به اندازه خود محصول و فناوریتون مهمه، و حتی شاید مهمتر! به قول مایکل اسکوک، بعد از معرفی فوقالعاده جودی، همیشه فکر میکنه که “خب، از اینجا به بعد دیگه سرازیریه!”.
اما واقعیت اینه که امشب قراره کلی چیزهای باحال یاد بگیریم، چون مهمانهای فوقالعادهای مثل مارک لورین از Spotfire (که قبلاً در Tibco بود)، جیمز دریسکول از Demandware (مدیر بازاریابی)، و برایان هالیگان مدیرعامل Hubspot رو داریم. حتی دیوید اسکوک، برادر مایکل هم در مورد ساخت ماشین بازاریابی و فروش صحبت میکنه.
اینها فقط “جواب” نیستند، بلکه یک چارچوب فکری هستند که به ما کمک میکنند اشتباهات رایج رو انجام ندیم و برای چالشهای یک استارتاپ از قبل برنامهریزی کنیم. این یک موضوع بزرگ و گسترده است، اما من سعی میکنم همه نکاتش رو براتون روشن کنم.
حالا بریم سراغ اصل مطلب، چگونه یک استراتژی ورود به بازار قدرتمند بسازیم!
ویدیو: چگونه یک استراتژی ورود به بازار قدرتمند بسازیم
اینجا ویدیو کلاس رو هم برای علاقمندان از یوتیوب آوردم که با قندشکن میتونید ببینید. در ادامه این جلسه رو با هم مرور خواهیم کرد:
1. برند شما: هویت کسبوکار شماست، نه فقط یک لوگو!
اولین چیزی که باید در نظر بگیرید، برند شماست. خیلیها فکر میکنند برند یعنی فقط یک لوگو یا اسم قشنگ. اما مایکل اسکوک میگه که برند یکی از مهمترین چیزهایی است که از همون اول در یک استارتاپ تعریف میکنید. چرا؟ چون اگر شما کوکاکولا باشید، همه میدونن کی هستید، اما یک استارتاپ مثل “شرکت جو بلو”، در ابتدا هیچ اعتباری نداره و باید اون رو بسازه.
پس چطور میتونیم مؤثر باشیم؟
- برند یک علم است! باید خیلی جدی بهش فکر کنید، درست مثل اینکه تصمیم میگیرید نوشابه رژیمی کوکاکولا بخورید یا پپسی، یا اپل بخرید یا دل. آیا میخواهید یک برند پریمیوم با حاشیه سود بالا باشید یا یک برند با حجم بالا و حاشیه سود کم؟ این تصمیمات خیلی چیزها رو تحتتأثیر قرار میدهند.
- همه چیز از چشمانداز (Vision) شروع میشه: برند شما با چشمانداز شما آغاز میشود. اینکه چه چیزی را در دنیا تغییر میدهید و چه تأثیری میخواهید بگذارید، مهمترین قسمت است.
- قول (Promise) شما به مشتریان: در اساسیترین سطح، به مشتریان چه قولی میدهید؟ این خیلی نزدیک به پیشنهاد ارزش (Value Proposition) شماست.
- ویژگیهای برند (Attributes): چه چیزی برند شما را برای مردم جذاب و قابل لمس میکند؟ این در نهایت در احساسات، شخصیت و سبک شما ابراز میشود.
نکته طلایی مایکل برای ما استارتاپها چیه؟ شما بنیانگذاران، خود برند هستید، چه بخواهید چه نخواهید!.
مردم استارتاپ شما را با آنچه شما به بازار میآورید، شناسایی میکنند، به خصوص وقتی در ابتدا محصولی ندارید و دارید خودتان را معرفی میکنید.
پس به این فکر کنید که چطور شما، تیم و فرهنگ شرکتتون میتونید در برند شما تجسم پیدا کنید.
اجرا حرف اول رو میزنه
هرچقدر هم که ادعای بزرگی داشته باشید، اگه در عمل ارزش بالا ارائه ندید یا خدمات مشتری فوقالعادهای نداشته باشید، کسی به برند شما اعتباری نمیده.
داستان Demandware: وقتی برند خودش رو بازسازی میکنه!
جیمز دریسکول، مدیر بازاریابی Demandware، یک کیس استادی زنده و فوقالعاده رو با ما به اشتراک گذاشت. Demandware یک شرکت پلتفرم تجارت الکترونیک (e-commerce) بود که سرویس خودش رو به صورت درخواستی (on-demand service) ارائه میداد.
چالش اونها این بود که چطور در بازاری که پر از شرکتهای نرمافزاری بود، متفاوت عمل کنند. هدف اونها این بود که معیارهای خرید در بازار رو تغییر بدند.
- فراتر از ویژگی و مزیت: اکثر رقبا روی ویژگیها و مزایای محصول تمرکز داشتند، اما Demandware به دنبال “پاداشهای فردی” (individual rewards) و “اهداف بزرگ سازمان” (big objectives of retail organizations) بود. این یعنی اتصال به احساسات و آرزوهای شخصی خریداران.
- “شما را در آینه شیر میبینیم!” جیمز میگه که برند باید باعث بشه مشتری حس خوبی نسبت به خودش پیدا کنه، نه فقط نسبت به محصول. مثلاً مدیر فناوری اطلاعات دوست داره حس کنه در تصمیمگیریهای مهم شرکت جایگاه قویتری داره، یا مدیر تجارت الکترونیک میخواد در شغلش پیشرفت کنه.
- “قول برند ما: پتانسیل شما را شکوفا میکنیم.”. Demandware خودش رو به عنوان ابزاری برای رسیدن به رویاها و پتانسیلهای فردی و برند مشتریان معرفی کرد. این یعنی ارائه نوآوری سریعتر، سادگی، مشارکت بلندمدت و عملکرد عالی.
- رنگها و زبان برند: اونها در تبلیغاتشون از رنگهای سبز (نوآوری، رشد) و خاکستری (قدرت فولاد) استفاده کردند. همیشه برند مشتری رو در اولویت قرار دادند و با جملاتی مثل “برندهای بزرگ ایدههای بزرگ دارند، ما کمک میکنیم عملی شوند”، روی توانمندی مشتری تأکید کردند. این شرکتها حاضر بودند برند خودشون رو در تبلیغات Demandware قرار بدهند، که نشانه یک مشارکت بینظیر است.
ثبات و پایداری: راز موفقیت اپل!
مایکل میگه استارتاپها فکر میکنند باید ۱۰ تا چیز مختلف برای فروش داشته باشند تا اعتراض مشتری رو برطرف کنند، اما در واقعیت، برعکس است:
باید روی یک چیز ساده تمرکز کنید که مشتری بهش وصل بشه و بگه “واو، این فرق داره!”.
تصمیمات اولیه شما در مورد ارزشها و فرهنگ شرکت، باید از همون ابتدا بخشی از برند شما باشند و به طور ثابت و پایدار ارائه بشن.
“آنگونه شروع کن که میخواهی به پایان برسانی.”
مایکل با مثال اپل نشون میده که این شرکت از سال ۱۹۷۷ با یک ایده جادویی به نام “امپیوَت (Impute)” شروع کرد. این یعنی اپل ارزش محصول یا سرویسش رو فوراً به شما منتقل میکنه، حتی از روی بستهبندی ساده محصولاتش.
اپل از همان ابتدا تصمیم گرفت محصولاتش ساده، سرراست و با ارزش فوری باشند و ۲۰ سال بعد برنگشت که این تصمیم رو بگیره. پس از همون ابتدا به این فکر کنید که برند شما در نهایت چه چیزی رو به نمایش میگذاره.
سجاد سلیمانی، استراتژیست و مشاور کسب و کار

من سجاد سلیمانی هستم، استراتژیست، مدرس و مشاور کسب و کار و موسس و میزبان پادکست اکنون. تلاش میکنیم در این بخش از سایت، نوشته ها، کتاب، مقاله، فیلم و پادکست های جدید و مرتبط با خلق مدل های کسب و کارها را معرفی و آموزش بدهم. چند هدف دنبال میکنم:
- راهنما و الگویی برای راه اندازی کار و شروع بیزینس
- توسعه کسب و کارها (با شناخت نقاط ضعف و قوت و بهبود فرآیندها)
- تغییر مدل کسب و کار مجموعه
اگر شما هم صاحب کسب و کاری هستید یا تمایل دارید یک بیزینس جدید راه اندازی کنید، من می توانم به عنوان مشاور و بیزینس کوچ در خدمت شما (تیم سازمانی شما) عزیزان باشم. با من در تماس باشید.
همچنین من کارگاه های آموزشی عمومی و سازمان معماری و طراحی کسب و کار نیز برگزار میکنم. اگر قصد برگزاری چنین کارگاه و کلاس های آموزشی رو دارید، از طریق لینک زیر میتوانید با من در تماس باشید:
2. جایگاهسازی: نبرد در “فضای سفید” بازار، نه در “قفس” رقابت!
خب، بریم سراغ بخش دوم، جایگاهسازی (Positioning). این بخش خیلی اساسی و البته خیلی هم چالشبرانگیزه. مایکل از یک کارآفرین میپرسه که آیا محصولش (نرمافزار مدیریت حقوق و دستمزد) منحصر به فرده.
کارآفرین میگه بله، رقیب مستقیمی نداره، اما مشتریان باید برای محصول اون از بودجه فعلیشون استفاده کنند و راهحلهای موجود هم مشکلی رو حل میکنند. اینجاست که چالش بزرگ پیش میاد: اگر در یک دسته بندی موجود هستید که پول محدودی در آن وجود دارد، مجبورید با همه بجنگید.
چگونه از این مبارزه رو در رو پرهیز کنیم؟
- اشغال جایگاه متمایز: در ذهن مشتری بالقوه، یک جایگاه متمایز را اشغال کنید. اگه مشتری نتونه تمایز شما رو تشخیص بده، دچار چالش میشید.
- یافتن “فضای سفید” (White Space) منحصر به فرد: در بازار دنبال فضاهای خالی بگردید که هیچکس به اونها خدمت نکرده.
داستان Spotfire: چطور یک شرکت علمی، مدیران اجرایی رو جذب کرد!
مارک لورین از Spotfire میگه که جایگاهسازی فقط یک بحث آکادمیک نیست، بلکه باید از همون اول و دائماً بهش فکر کرد، به خصوص وقتی یک استارتاپ مسیرش رو عوض میکنه (pivot).
- تغییر مخاطب: Spotfire در سال ۲۰۰۵ یک تغییر مسیر (pivot) بزرگ انجام داد. اونها قبلاً به دانشمندان و محققان در زمینه تجسم دادهها (data visualization) نرمافزار میفروختند، اما میخواستند به مدیران اجرایی (executive ranks) در فضای هوش تجاری (business intelligence) وارد بشن.
- چالش برند: مشکل اینجا بود که برند Spotfire در بازار به عنوان یک محصول “علمی و فنی” شناخته شده بود و رقبا مثل Cognos و Business Objects غولهای بزرگی با بودجههای بازاریابی عظیم بودند.
- تمرکز بر “ارزش تصمیمگیری”: Spotfire به جای اینکه بگه “ما یک ابزار هوش تجاری دیگه هستیم”، روی “ارزش تصمیمات” (value of decisions) که افراد با محصول اونها میگرفتند، تمرکز کرد. اونها میگفتند “ما به مردم کمک میکنیم تصمیمات بهتر و هوشمندانهتری بگیرند”.
- برندسازی مجدد: این تغییر نیاز به برندسازی مجدد داشت و این فرآیند از درون شرکت، با تعهد شدید تیم مدیریت، شروع شد. همه کارکنان باید این چارچوب رو میفهمیدند و بهش ایمان داشتند.
تمایز فراتر از فناوری!
مایکل اسکوک میگه که بزرگترین اشتباه استارتاپها اینه که فکر میکنند تمایز فقط در فناوری است. درسته که فناوری مخرب (موضوع جلسه قبل) میتونه یک نقطه شروع عالی باشه، اما:
- بخشهای ناشناخته بازار: میتونید فقط با پیدا کردن یک بخش (segment) که قبلاً بهش خدمت نشده، یک تمایز فوقالعاده ایجاد کنید. مثلاً پیچیدگی سیستمهای حقوق و دستمزد در صنعت بیمه میتونه یک فرصت جدید باشه.
- موانع ورود (Barriers to Entry): باید یک مانع ایجاد کنید تا رقبا، مخصوصاً غولهای بازار، نتونند به راحتی دنبالهروی شما باشند. اگر فقط “بهتر، سریعتر، ارزانتر” باشید، رقبا با پول بیشتر میان و شما رو از میدون به در میکنند.
- مدل کسبوکار مخرب: اینجاست که مدل کسبوکار مخرب وارد عمل میشه و یک “معمای نوآور” (innovator’s dilemma) برای شرکتهای بزرگ ایجاد میکنه. مثلاً ارائه راهحلهای متنباز (Open Source) به صورت رایگان، در حالی که رقبا میلیونها دلار برای فروش نرمافزارشون میگیرند.
- شبکههای داده: گاهی اوقات، دادهها و شبکهای که از طریق محصولتون میسازید (مثلاً یک شبکه از کاربران حقوق و دستمزد که به صورت رایگان از محصول شما استفاده میکنند)، میتونه از فناوری هم باارزشتر و قابل دفاعتر باشه. هیچ کس این دادهها رو نداره و این به شما مزیت رقابتی میده.
- مدل کسبوکار مخرب: اینجاست که مدل کسبوکار مخرب وارد عمل میشه و یک “معمای نوآور” (innovator’s dilemma) برای شرکتهای بزرگ ایجاد میکنه. مثلاً ارائه راهحلهای متنباز (Open Source) به صورت رایگان، در حالی که رقبا میلیونها دلار برای فروش نرمافزارشون میگیرند.
- نقشه راه رقابت (Mapping Competitors): مایکل پیشنهاد میده از یک نمودار ۲ در ۲ استفاده کنید و رقبا رو بر اساس محورهایی که واقعاً موانع ورود هستند (مثلاً SaaS در برابر On-premise)، ترسیم کنید.
- مثال Demandware: این شرکت تقریباً یک میلیارد دلار ارزش پیدا کرد چون راهکاری ابری (SaaS) برای تجارت الکترونیک ارائه میداد، در حالی که رقبا محصولات On-premise داشتند. خردهفروشان نمیخواستند با پیچیدگیهای فنی سروکله بزنند؛ اونها میخواستند روی برندسازی و بازاریابی تمرکز کنند.
3. هدفگذاری و بخشبندی: وقتی “تمرکز” پادشاه است!
حالا رسیدیم به بحث هدفگذاری و بخشبندی (Targeting and Segmentation) که فوقالعاده مهمه.
- “طوفان کامل” یک استارتاپ (Perfect Startup Storm): اگه بتونید یک فناوری مخرب رو با یک مدل کسبوکار مخرب ترکیب کنید و به یک بازار جدید با یک استراتژی ورود به بازار نوآورانه حمله کنید، اون وقته که واقعاً فرصت بزرگی ایجاد میکنید.
- بازار بزرگ یا کوچک؟ برای استارتاپها با منابع محدود، این سوال پیش میاد که به سراغ بازار بزرگ برن یا کوچک. مایکل میگه هر دو نظر درسته، اما نکته اینجاست: برای یک استارتاپ، بهتره یک بخش (segment) کوچک رو در یک بازار بزرگ انتخاب کنید. چرا؟ چون بازارهای بزرگ نیازهای متنوعی دارند و شما نمیتونید همه رو راضی کنید. اما اگه یک بخش کوچک رو هدف قرار بدید، تناسب محصول با بازار (product-market fit)، بستهبندی، قیمتگذاری، کانالهای توزیع و پیامهای ارتباطی شما بسیار متمرکزتر و مؤثرتر خواهند بود.
محصول حداقل بقا (MVP) و بخش حداقل بقا (MVS):
- همه ما در مورد محصول حداقل بقا (Minimum Viable Product – MVP) اریک ریس شنیدهایم. اما مایکل میگه بخش حداقل بقا (Minimum Viable Segment – MVS) به همان اندازه مهمه. اگه ندونید برای کی محصول میسازید، “حداقل بقا” چه معنیای داره؟.
- MVS: مجموعهای از نیازهای مشترک: MVS جایی است که مشتریان نیازهای مشترکی دارند. وقتی محصول شما این نیازهای مشترک رو برطرف میکنه، مشتریان خودشون همدیگه رو معرفی میکنند و میگن “آره، این محصول عالیه، نیاز منو برطرف کرد”. اینجاست که شما یک “سنگر” (beachhead) اولیه ایجاد میکنید و اعتبار لازم رو به دست میارید.
فراتر از عمودیها (Verticals) و اندازهها:
- معمولاً استارتاپها به بخشبندی بر اساس صنعت (مثلاً خودرو یا دولت) یا اندازه شرکت فکر میکنند. اینها خوبند، اما گاهی اوقات باید به “قطرهای بازار” (diagonals) فکر کرد. یعنی نیازهایی که صنایع مختلف رو قطع میکنند، اما برای همه مشترک هستند. مثلاً نیاز به تأیید حقوق و دستمزد بر اساس قوانین خاص، ممکنه در صنایع مختلف وجود داشته باشه.
- نیازهای حیاتی (Critical Needs): به دنبال نیازهایی باشید که فوری، برطرفنشده و دردناک (unworkable, unavoidable, urgent and underserved) هستند.
راز استارتاپی: تمرکز!
این کلمه سادهترین و در عین حال مهمترین کلمه برای هر استارتاپی است: تمرکز (Focus)!. بزرگترین مشکل استارتاپها اینه که خیلی بزرگ و خیلی سریع شروع میکنند و در نهایت با شکست مواجه میشن.
- گسترش بر اساس موفقیت، نه انقباض بر اساس شکست: همیشه بهتره که از یک موفقیت کوچک شروع کنید و گسترش پیدا کنید، نه اینکه یک دیدگاه بزرگ داشته باشید، اما در عمل شکست بخورید.
- دیدگاه (Vision) در مقابل اجرا (Execution): دیدگاه بلندمدت شما میتونه هرچقدر که بخواهید وسیع باشه (مثلاً تسلط بر جهان در آینده)، اما نقطه شروع شما باید به شدت متمرکز باشه. با نیازهای اولیه مشتریان شروع کنید و بعداً اونها رو با دیدگاه بزرگتون همراه کنید.
4. به حرکت درآوردن چرخه بازاریابی و فروش: شما رانندهاید، مشتری هم مسافر!
حالا بریم به بخش عملیاتی قضیه: چرخه بازاریابی و فروش (Sales and Marketing Cycle).
این چرخه معمولاً با آگاهی (awareness) شروع میشه،
بعد به علاقه (interest)،
درک (understanding)،
تعامل (engagement)،
آزمایش (trial)
و در نهایت خرید (purchase) میرسه.
شخصیتها (Personas) یا “بازیگران” (Actors): هر کس داستان خودش رو داره!
مایکل میگه نباید این مرحله رو نادیده بگیرید: “شخصیتسازی” (Personifying).
- بازیگران مختلف در صحنه خرید: در مراحل مختلف چرخه فروش، با بازیگران (actors) متفاوتی سروکار دارید.
مثلاً در ابتدای چرخه، ممکنه با “آیندهنگران” (visionaries) کار کنید که به دنبال مزیت رقابتی از یک راهکار جدید هستند، اما لزوماً کسانی نیستند که چک رو امضا میکنند. - واحد تصمیمگیری (Decision Making Unit – DMU): در نهایت، خرید توسط یک گروه از افراد (واحد تصمیمگیری) انجام میشه.
باید بفهمید پیام شما برای هر کدام از این افراد (مثلاً مدیر فنی، مدیر عملیات، مدیر مالی، مدیر اجرایی) چه تفاوتی دارد، چون انگیزههای آنها کاملاً متفاوته.
تأیید صلاحیت (Qualification): از همون اول هوشمند باشید!
- “زود و مکرراً تأیید صلاحیت کنید” (Qualify Early and Often): این یکی از مهمترین نکات است.
اگه مشتریای رو تا مراحل نهایی فروش ببرید و بعد بفهمید اصلاً مشکل واقعی نداره، یا واحد تصمیمگیری مناسب رو نداره، ماهها زمان و منابع ارزشمند استارتاپتون رو هدر دادهاید. - یادگیری از “نه”: به جای اینکه بپرسید “چرا خریدند؟”، بپرسید “چرا نخریدند؟”. این به شما کمک میکنه بخشبندیتون رو دقیقتر کنید و بفهمید چه چیزی درست کار نمیکنه.
نیازهای حیاتی در مقابل نیازهای آرزویی:
یک سوال جالب مطرح شد: آیا باید فقط روی نیازهای “حیاتی” (critical) مشتریان تمرکز کنیم؟.
مایکل میگه نه لزوماً. گاهی اوقات نیازهای “آرزویی” (aspirational) یا “پنهان” (latent) که مشتری خودش نمیدونه بهشون احتیاج داره، میتونند بسیار موفق باشند.
مثال آیفون رو میزنه؛ هیچ کس نمیدونست به یک کامپیوتر جیبی با GPS و سنسور ضربان قلب نیاز داره، اما وقتی آمد، گفتند “بدون این نمیتونیم زندگی کنیم!”.
شما رانندهاید، مشتری پدالها رو کنترل میکنه!
تصور کنید در حال رانندگی هستید:
- پدال گاز (Accelerator): چیزهایی هستند که مشتری رو از یک مرحله به مرحله بعد هل میدهند. مثلاً محصولات “لیز” (Slippery Products) که مایکل قبلاً در موردشون صحبت کرد: ساده، کمهزینه، نصب آسان و ارزش فوری. مثل دانلود یک برنامه از اپ استور که با یک کلیک شروع به کار میکنه.
- ترمز (Brake): چیزهایی هستند که مشتری رو متوقف میکنند. تجربه بد با محصول، لایسنس پیچیده، یا حتی قیمت (اگرچه این ضعیفترین بهانه است). باید فعالانه گوش کنید و بفهمید چرا ۲۰ تا مشتری رو از دست دادید، نه فقط به ۱۰ تای اول که خریدند.
- کلاچ (Clutch): مشتری اغلب کلاچ رو میگیره چون نمیدونه قدم بعدی چیه. بسیاری از استارتاپها قیف فروش رو به عنوان یک “جریان کامل” طراحی نمیکنند. شما باید مرحله بعدی رو براشون واضح کنید و مزیت اون رو نشون بدید. “اینرسی” یا خطر کار با یک استارتاپ، یکی از بزرگترین کلاچهاست.
ابزارهای شما (Gears): چطور چرخها رو بچرخانیم؟
- مزیت رقابتی و درآمد: به مشتری نشون بدید که چطور محصول شما میتونه مزیت رقابتی براش ایجاد کنه یا درآمدش رو افزایش بده.
- تمرکز بر درد (Pain) و برونرفت (Breakout): استارتاپها میتونند روی تسکین درد مشتریان تمرکز کنند و برای “آیندهنگران” که به دنبال مزیت رقابتی هستند، راهحلهای نوآورانه ارائه دهند.
- اتوماسیون و اهرمها: برای اینکه در بازار مقیاسپذیر باشید، باید فرآیندهای خودتون رو خودکار (automate) کنید. از ابزارهایی مثل وبینارها، ویدیوها، پادکستها و پورتالهای خودخدمت (self-service portal) استفاده کنید تا بار تیم فروش و پشتیبانیتون رو کم کنید.
- “پلی کارت” (Play Cards) Spotfire: مارک لورین توضیح داد که چطور با “پلی کارتها”، به صورت متمرکز و بینبخشی (cross-functional) به یک بخش خاص از بازار حمله میکردند.
این کارتها یک خلاصه یک صفحهای از استراتژی ورود به بازار بودند که شامل تعریف بازیگران، پیام اصلی، مزیت رقابتی و جزئیات تاکتیکی (مثل تولید تقاضا، توانمندسازی تیم فروش، نقش شرکا و بهبود محصول) میشد. این کار به هماهنگی و اثربخشی تیم کمک میکرد. - صبر داشته باشید: road test کردن استراتژی ورود به بازار زمان میبره. با خودتون صبور باشید و به اندازه کافی زمان برای آزمون و خطا اختصاص بدید؛ این در درازمدت پول زیادی رو براتون ذخیره میکنه.
5. اجرای سنجشپذیر و نتیجهگرا: “روم” یکروزه ساخته نمیشود، اما اندازهگیریاش آسان است!
این بخش، “اجرای سنجشپذیر و نتیجهگرا” (Results-Oriented Measured Execution – ROME) نام داره و مایکل اسکوک با شوخی میگه که “روم یک روزه ساخته نشده”.
چرا اینقدر مهمه؟ چون بازاریابی تنها بودجهای است که اکثر مردم به عنوان “اختیاری” بهش نگاه میکنند، مگر اینکه شما بتونید ارزش واقعی اون رو ثابت کنید.
اندازهگیری هر قدم:
- نمیتوانید چیزی را که اندازهگیری نمیکنید، مدیریت کنید. باید نرخ تبدیل (conversion rates) در هر مرحله از قیف فروش رو اندازهگیری کنید. اگه یک ابزار یا “دنده” خاص، نرخ تبدیل رو از ۲٪ به ۱۰٪ افزایش میده، باید همون رو تکرار کنید.
- جریان (Flow): باید یک مجموعه مراحل پیوسته و بدون وقفه داشته باشید تا مشتری در هیچ مرحلهای کلاچ رو نگیره و در حالت خنثی قرار نگیره.
(لینک مطالعه درباره FLOW که قبلاً در سایت منتشر کردم.) - مهندسی معکوس (Reverse Engineering): اگه میدونید ۱۰٪ از سرنخها به مشتری تبدیل میشن، برای داشتن ۱۰ مشتری در هفته آینده، به ۱۰۰ سرنخ نیاز دارید. این کار به شما امکان میده تا هزینهها و منابع رو از قبل برنامهریزی کنید و سرمایهگذاران رو هم متقاعد کنید.
وب: یک تغییردهنده بازی!
- مزایا: وب همه چیز رو تغییر داده. حالا میتونید همه چیز رو اندازهگیری کنید، یک حلقه بسته (closed loop) ایجاد کنید و هزینهها رو کاهش بدید. این به شما اجازه میده یک چرخه فروش و بازاریابی مجازی (virtual sales and marketing cycle) بسازید و به جای تیم فروش حضوری، از وبینارها، ویدیوها و پادکستها استفاده کنید.
- معایب: متأسفانه در وب، رقبا فقط یک کلیک با شما فاصله دارند، پس مقایسه قیمتها و “خرید بر اساس قیمت” اجتنابناپذیره. همچنین، تجربه دست اول مشتری و تعامل با اون برای بهبود محصول، چیزیه که نباید از دست داد.
بازاریابی درونگرا (Inbound Marketing):
برایان هالیگان، مدیرعامل Hubspot، که خودش خالق اصطلاح “بازاریابی درونگرا” است، توضیح داد که چطور دنیا عوض شده.
- تحول در رفتار انسانها: زندگی، خرید و یادگیری ما کاملاً تغییر کرده. پدر برایان کلی نامه میگرفت و ۷ تا شبکه تلویزیونی داشت، اما نسل امروز در توییتر، فیسبوک، لینکدین و جیمیل زندگی میکنه.
- بازاریابی برونگرا (Outbound Marketing) مرده است: روشهای قدیمی بازاریابی برونگرا (مثل خرید لیست ایمیل، تماس سرد، تبلیغات، روابط عمومی) دیگه کار نمیکنه. مردم خسته شدهاند و با DVR، Caller ID، مسدودکنندههای تبلیغات و محافظت از اسپم، جلوی این مزاحمتها رو میگیرند.
- بازاریابی درونگرا: مغز بر کیف پول ارجح است:
- مغز به جای کیف پول: در بازاریابی درونگرا، موفقیت شما به “عرض مغز” (width of your brain) شما بستگی داره، نه “عرض کیف پولتون”. شرکتهای کوچک با مغز بزرگ و کیف پول نازک میتونند موفق بشن.
- مقیاسپذیری: بازاریابی درونگرا به خوبی مقیاسپذیره. به جای اینکه پولتون رو مثل زغال سنگ در کوره گوگل بریزید (کاری که بسیاری از استارتاپها با Google Adwords میکنند)، شما “داراییهای بازاریابی” (marketing assets) خودتون رو خلق میکنید.
- داراییهای ماندگار: چیزهایی مثل لینکها به وبسایتتون، دنبالکنندههای توییتر و فیسبوک، کلمات کلیدی که در گوگل رتبه میگیرید و صفحات وبسایتتون، داراییهای ملموس و ماندگار بازاریابی هستند که مشتری رو برای همیشه به سمت شما جذب میکنند. شما اینها رو صاحب میشید، اجاره نمیکنید.
- برندهای دوستداشتنی: مردم از بازاریابی برونگرا متنفرند، اما بازاریابی درونگرا با محتوای غنی و جذاب، مردم رو جذب میکنه و باعث میشه اونها عاشق برند شما بشن، مثل پاتاگونیا، اپل یا Whole Foods.
چگونه بازاریابی درونگرا انجام دهیم؟
- تولید محتوای بینظیر: وبسایت خودتون رو به یک “آهنربای مدرن” (modern magnet) تبدیل کنید. کلی محتوای فوقالعاده مثل مقالات وبلاگ، کتابهای الکترونیکی، وبینارها تولید کنید.
- مثل یک استودیوی تولید محتوا باشید: امروز، شما باید مثل دیزنی یا فاکس یا CNN فکر کنید؛ یک “استودیوی تولید محتوا”.
- لینکها مانند پول هستند: هرچه لینکهای بیشتری به وبسایت شما وجود داشته باشه، بازدیدکنندههای بیشتری خواهید داشت و اعتبار بیشتری کسب میکنید. محتوای خوب، لینکهای خوب میآورد.
- خندق مدرن (Modern Moat): وارن بافت میگه باید دور کسبوکارتون “خندق” (moat) بسازید تا رقبا نتونند به راحتی وارد بشن. برایان میگه خندق مدرن، پتنت یا علامت تجاری نیست، بلکه همین داراییهای بازاریابی درونگراست. تعداد لینکها، کلمات کلیدی، طرفداران فیسبوک و نرخ تبدیل شما، یک مزیت رقابتی تقریباً غیرقابل غلبه ایجاد میکنه. مثال Zappos رو زد که با میلیونها دنبالکننده توییتر و صدها هزار لینک به وبسایتش، رقابت باهاش تقریباً غیرممکنه.
ساخت ماشین فروش و بازاریابی
دیوید اسکوک، برادر مایکل، از تبدیل هنر فروش و بازاریابی به یک علم صحبت کرد.
- قیف فروش (Funnel): این قیف از “مظنونین” (suspects) شروع میشه و به “معامله بسته شده” (closed deal) و در نهایت “گسترش” (expansion) و “آپسل” (upsell) میرسه.
- چرا دکمه “الان بخر” کار نمیکنه؟. مشتریان بلافاصله خرید نمیکنند چون نگران قیمت، اعتماد (trust) به محصول و شرکت، وجود ذینفعان متعدد، نیاز به اطلاعات بیشتر و از همه مهمتر ترس از شکست (fear of failure) هستند.
- هنر بازاریابی: هنر بازاریابی اینه که به جای دکمه خرید فوری، یک سری از مراحل رو طراحی کنید که به تمام سوالات و ترسهای مشتری پاسخ بده.
- آگاهی، بررسی، خرید (Awareness, Consideration, Purchase): مشتریان در مراحل مختلفی از قیف قرار دارند. کسی که تازه آگاه شده، دوست نداره مستقیماً بهش چیزی بفروشید.
- “فروختن در زمان مناسب”: شما نمیخواهید مردم رو از همون اول با یک لحن تهاجمی فراری بدید. باید رابطهای آرام باهاشون بسازید و امیدوار باشید وقتی نیاز واقعی پیدا کردند، شما هنوز در کنارشان باشید.
- “محرکها” (Triggers): چه چیزی باعث میشه مشتری واقعاً نیاز به محصول شما رو حس کنه؟ مثلاً برای یک آنتیویروس، دیدن یک ویروس، یا برای نرمافزار پشتیبانگیری، تجربه از دست دادن اطلاعات. آیا شما میتونید این محرکها رو ایجاد کنید؟.
- فعالیتها در بالای قیف (Top of Funnel): هدف اصلی در این مرحله، جذب مشتری به وبسایت و گرفتن ایمیلشون است تا بتوانید رابطه رو ادامه بدید.
- فعالیتها در میانه قیف (Middle of Funnel): در این مرحله، باید مشتریان آماده خرید رو تأیید صلاحیت کنید و روی اونها تمرکز کنید. بقیه رو وارد یک فرآیند “پرورش سرنخ” (Lead Nurturing) کنید.
- بخشبندی دقیق: ایمیلهای عمومی نرخ باز شدن پایینی دارند. باید مشتریان رو به طور دقیق بخشبندی کنید (مثلاً بر اساس صنعت، رفتار در وبسایت، یا استفاده از ویژگیهای محصول) و ایمیلهای شخصیسازی شده بفرستید.
- طراحی معیارها (Metrics): باید تعداد افراد در هر مرحله و نرخ تبدیل به مرحله بعدی رو اندازه بگیرید. همچنین، نرخ تبدیل کلی از منابع مختلف (فیسبوک، بازاریابی درونگرا) رو هم بررسی کنید تا بفهمید کدام سرمایهگذاری بهتره.
- نقاط مسدودسازی (Blockage Points): هر قیفی، حتی در شرکتهای بزرگی مثل سیسکو، نقاطی داره که مشتری در اونجا گیر میکنه. دلیلش اینه که مشتری انگیزهای برای انجام کاری که شما ازش میخواید، نداره.
- غلبه بر اصطکاک و نگرانیها: باید انگیزهای قویتر از “اصطکاک” (friction) و “نگرانیهای” (concerns) مشتری ایجاد کنید.
- مثال JBoss: این شرکت مستنداتی رو که ۲۷ هزار دلار میفروخت، به صورت رایگان ارائه داد و ماهیانه ۱۰ هزار سرنخ جذب کرد. این سند رایگان، انگیزه کافی برای غلبه بر نگرانی مشتریان در مورد اسپم بود.
- مثال Website Grader Hubspot: این ابزار رایگان، با دادن یک امتیاز به وبسایت مشتری از نظر بهینهسازی موتورهای جستجو (SEO)، اعتماد ایجاد میکرد، تخصص Hubspot رو نشون میداد و به عنوان یک “محرک” عمل میکرد (مردم میخواستند امتیاز خودشون رو بهتر کنند). این مثال نشون میده که چطور میتونید از مهندسی برای بازاریابی استفاده کنید.
- تجزیه و تحلیل ریز مراحل (Micro-analysis): حتی کوچکترین مراحل در تجربه مشتری (مثلاً استفاده از یک برنامه لیست انجام کار مثل Fetchnotes) رو تجزیه و تحلیل کنید. اصطکاک کجاست؟ انگیزه چیه؟ لحظه “واو” (wow moment) کی اتفاق میافته؟
جمعبندی نهایی: یک نقشه راه برای تسخیر بازار!
خب بچهها، امیدوارم از این سفر پربار و پر از نکته لذت برده باشید! این جلسه واقعاً یک “کپسول طلایی” برای هر کسی بود که میخواد کسبوکاری راه بندازه یا کسبوکارش رو متحول کنه. مایکل اسکوک و مهمانانش به ما نشون دادند که استراتژی ورود به بازار، به اندازه محصولتون، یا حتی بیشتر، در موفقیت شما نقش داره.
برای اینکه یک شرکت پایدار و ارزشمند بسازید، سه گام اصلی رو یادتون نره:
- بر برند و تمایز اصلی خودتون تمرکز کنید و از همون ابتدا یک هویت قدرتمند بسازید. یادتون باشه، شما بنیانگذاران، خود برند هستید.
- جایگاهیابی منحصر به فرد (Unique Positioning) داشته باشید. دنبال “فضای سفید” بگردید و موانع ورود برای رقبا ایجاد کنید.
- هدفگذاری و بخشبندی دقیق انجام بدید. تمرکز (Focus) رو پادشاه بدونید و از “بخش حداقل بقا” شروع کنید.
ما دیدیم که چطور میتونیم چرخه بازاریابی و فروش رو با درک درست از “بازیگران” (personas)، “محرکها” (triggers) و ابزارهای خودمون (Gears) به حرکت دربیاریم.
همچنین، بازاریابی درونگرا (Inbound Marketing) رو به عنوان یک راهکار قدرتمند و مقیاسپذیر برای استارتاپها شناختیم که به جای خرج کردن پول زیاد، از “مغز” و تولید محتوای ارزشمند استفاده میکنه.
در آخر، مهمترین درس امروز: اندازهگیری!. همه چیز رو اندازه بگیرید، از نرخ تبدیل گرفته تا هزینه جذب مشتری. این کار به شما کمک میکنه تا با اطمینان قدم بردارید، اشکالات رو برطرف کنید و حتی سرمایهگذاران رو متقاعد کنید.
واقعاً از صبر و توجه همهتون ممنونم و بهتون قول میدم که با پیادهسازی همین نکات، میتونید یک مزیت رقابتی ناعادلانه برای خودتون ایجاد کنید. امیدوارم در جلسه بعدی هم با هم باشیم!
۱۵ سوال کلیدی که هر صاحب کسبوکاری باید از خودش بپرسد:
با توجه به تمام نکاتی که مایکل اسکوک و مهمانانش به ما آموزش دادند، لیستی از ۱۵ سوال حیاتی را برای شما آماده کردهام تا با پرسیدن و پاسخ دادن به آنها، مسیر ورود به بازار و رشد کسبوکارتان را هوشمندانهتر و هدفمندتر پیش ببرید:
- چشمانداز و قول اصلی برند من چیست و آیا این موارد در تمام ارتباطات و اقدامات من به صورت یکپارچه و ثابت (Consistent) منعکس میشوند؟
- برند من چه احساساتی را در مشتریانم برمیانگیزد و آیا باعث میشود مشتریانم حس خوبی نسبت به خودشان و انتخابشان داشته باشند؟
- آیا کسبوکار من یک “فضای سفید” (White Space) متمایز در بازار اشغال کرده است، یا در حال رقابت رو در رو در یک فضای اشباع شده هستم؟
- کدام موانع ورود (Barriers to Entry) (مثل مدل کسبوکار مخرب، تخصص دادهمحور، معماری SaaS) را میتوانم ایجاد یا تقویت کنم تا رقبا به سختی بتوانند از من تقلید کنند؟
- “بخش حداقل بقا” (Minimum Viable Segment – MVS) من دقیقاً کیست و چه نیازهای مشترک و حیاتیای (Unworkable, Unavoidable, Urgent, Underserved) در این بخش وجود دارد که میتوانم با تمام توانم بر روی آنها تمرکز کنم؟
- “بازیگران” (Actors) کلیدی در واحد تصمیمگیری (DMU) مشتری من چه کسانی هستند و چگونه میتوانم پیامهای بازاریابی و فروش خود را برای هر یک از آنها (بر اساس انگیزههای متفاوتشان) شخصیسازی کنم؟
- تا چه حد فرآیند تأیید صلاحیت (Qualification) مشتریان من دقیق و هوشمندانه است تا از اتلاف زمان و منابع ارزشمند استارتاپ جلوگیری شود و از “نه” شنیدنها برای بهبود بخشبندی و رویکردم استفاده کنم؟
- “پدال گاز” (Accelerators) یا محرکهای اصلی که مشتریانم را از یک مرحله به مرحله دیگر در چرخه خرید میبرند، کدامند و چگونه میتوانم آنها را تقویت کنم (مثلاً با ویژگیهای “محصول لیز”)؟
- “ترمزها” (Brakes) یا موانعی که باعث میشوند مشتریان از خرید صرفنظر کنند، کدامند (به ویژه برای کسانی که خرید نکردهاند) و چگونه به طور فعالانه به آنها گوش میدهم تا این موانع را برطرف کنم؟
- “کلاچها” (Clutches) یا نقاطی که مشتریان در قیف فروش من به دلیل اینرسی یا عدم آگاهی از قدم بعدی متوقف میشوند، کجا هستند و چگونه مراحل بعدی را به طور واضح و جذاب طراحی میکنم تا آنها را به پیش ببرم؟
- چگونه میتوانم با تولید محتوای ارزشمند و ساخت “داراییهای بازاریابی” (Marketing Assets) مانند لینکها، دنبالکنندهها و کلمات کلیدی، از “بازاریابی درونگرا” (Inbound Marketing) برای جذب مشتری استفاده کنم و “خندق مدرن” کسبوکارم را بسازم؟
- “محرکهای” (Triggers) خاصی که باعث میشوند مشتریانم نیاز به محصول من را به صورت جدی احساس کنند، کدامند و آیا میتوانم به عنوان یک بازاریاب این محرکها را ایجاد یا تقویت کنم؟
- آیا قیف فروش من یک “جریان” (Flow) یکپارچه و قابل اندازهگیری دارد؟ چگونه نرخ تبدیل در هر مرحله را اندازهگیری میکنم و فرآیند را مهندسی معکوس میکنم تا اهداف جذب مشتریام را پیشبینی کنم؟
- کدام “نقاط مسدودسازی” (Blockage Points) در تجربه مشتری وجود دارد و چه “انگیزههای فوقالعاده قوی” (Super Strong Motivations) یا راهحلهایی برای “نگرانیهای” (Concerns) مشتری (مثلاً اعتماد، ترس از شکست) ارائه میدهم تا اصطکاک را از بین ببرم؟
- آیا استراتژی ورود به بازار، پیامرسانی، کانالها و تجربه کلی مشتری خود را به همان اندازه که محصولم را تست میکنم، “road test” میکنم تا مطمئن شوم به درستی کار میکند و مقیاسپذیر است؟
آموزش بیزینس مدل کسب و کارهای موفق
اگر شما هم در حال راه اندازی و تاسیس یک کسب و کار بوده و یا قصد دارید معماری و مدل کسب و کار خودتان را تغییر داده و متحول کنید تا درآمدهای جدیدی را خلق کنید، پیشنهاد میکنم به صفحه اصلی آموزش مدل کسب و کار مراجعه کنید و نگاهی به مطالب گردآوری شده داشته باشید.

من سجاد سلیمانی هستم، استراتژیست و مدرس و مشاور کسب و کار، یکسری مطالب تخصصی از جمله مقاله / کتاب / فیلم و مستند، نمونه های موفق ایرانی و جهانی و ابزارهای نوین طراحی و معماری کسب و کار را در قالب معماری و مدل کسب و کارهای موفق (Business Models) آماده کرده ام که اگر روی دکمه کلیک کنید به همه آنها دسترسی خواهید داشت:
آخرین بیزینس مدل های موفق بررسی شده:
- تحلیل بیزینس مدل SpaceX اسپیس ایکس (7) یک ماجراجویی فضایی، نه فقط یک شرکت موشکی!
- تحلیل بیزینس مدل WeWork وی ورک(6): شرکت املاک یا خالق یک “حالت ذهنی”؟
- تحلیل بیزینس مدل اپل Apple (5): خالق دنیای مدرن موبایلی و پیشتاز حریم خصوصی!
- تحلیل بیزینس مدل Tesla تسلا(4): تحلیل مدل کسب و کار غول صنعت خودرو
- تحلیل بیزینس مدل موفق (3): نوآوری در مدل کسب و کار توسط آمازون، اسپاتیفای و تیندر چطور دنیا رو تغییر داد؟
- تحلیل بیزینس مدل Uber اوبر (2): اوبر چگونه با چند لمس ساده، دنیا را تسخیر کرد؟
- تحلیل بیزینس مدل Airbnb ایربی اند بی (1): از تختخوابهای بادی تا امپراتوری جهانی
آخرین نوشته های مرتبط با بیزینس مدل:
- خلاصه کتاب استراتژی اقیانوس آبی (بخش سوم) Blue Ocean Strategy
- خلاصه کتاب استراتژی اقیانوس آبی (بخش دوم) Blue Ocean Strategy
- خلاصه کتاب استراتژی اقیانوس آبی (بخش اول) Blue Ocean Strategy
- نوآوری مخرب یا ویرانگر Disruptive Innovation در بیزینس مدل
- چهار بیزینس مدل برای عصر دادهها: چگونه از اطلاعات پول بسازیم؟ (مقاله هاروارد HBR)
- «بیزینس مدل» فقط برای «کسبوکارها» نیستند: چرا همه سازمانها باید استراتژی خود را بازتعریف کنند؟ (مقاله هاروارد HBR)
- استراتژیهای تأمین مالی: هدایت کسب و کار – رازهای کسبوکار استارتاپی (سری دوم 7 از 7)
- تبدیل محصول به شرکت – رازهای کسبوکار استارتاپی (سری دوم 6 از 7)
- چگونه یک استراتژی ورود به بازار قدرتمند بسازیم – رازهای کسبوکار استارتاپی (سری دوم 5 از 7)
- مدلهای کسب و کار مخرب: کلید موفقیت شما – رازهای کسبوکار استارتاپی (سری دوم 4 از 7)
- آموزش بیزینس مدل: آیا مدل اشتراکی (Subscription Model) برای کسبوکار شما مناسب است؟
- سنگبنای موفقیت: چشمانداز، فرهنگ و استخدام آدمهای طلایی – رازهای کسبوکار استارتاپی (سری دوم 2 از 7)
- خلاصه کتاب نوپای ناب – The Lean Startup نوشته اریک ریس
- پشت پرده یک ارائه عالی: چطور از VCها جذب سرمایه کنیم؟ – رازهای کسبوکار استارتاپی (سری دوم 1 از 7)
- بیزینس مدل در شرایط بسیار بد (و جنگ و بحران ها)
آخرین کارگاه های آموزشی مرتبط:
اگر تمایل دارید کارگاهی با این عنوان برای مجموعه یا اعضای خانواده کسب و کاری شما برگزار شود، میتوانید با درخواست آن را در ادامه ثبت کنید:
