امروز میخوام شما رو با محتوای یک سخنرانی فوقالعاده از مجموعه “آزمایشگاه نوآوری هاروارد” (Harvard Innovation Labs) آشنا کنم که درباره “طراحی مدل کسب و کار مشتریمحور” صحبت میکرد.
راستش رو بخواین، این صحبتها آنقدر پر از نکتههای کلیدی و کاربردی بود که خودم هم بارها بهش برگشتم و هر بار چیزهای جدیدی یاد گرفتم.
اگه دنبال این هستید که کسبوکارتون رو واقعاً رشد بدید، نه فقط کمی بزرگتر کنید، این مطلب رو باید با دقت گوش کنید. پس بزن بریم!
۱. مقدمه: چرا اصلاً به مدل کسبوکار نیاز داریم؟ (و چطور “RSVP” کنیم!)
سخنرانی با یک سوال خیلی بنیادی شروع شد: “چرا اصلاً به مدل کسبوکار نیاز داریم؟” واقعاً سوال خوبیه، نه؟ در پایان اون جلسه، قرار بود خودمون به این سوال جواب بدیم.
اما برای اینکه یک چارچوب ذهنی داشته باشیم، یک سری مفاهیم کلیدی معرفی شد. اول اینکه چطور روی “هسته اصلی” کاری که انجام میدید، تمرکز کنید.
بعد چطور این هسته رو به شکلی کارآمد به بازار برسونید و چطور از اون اهرم بسازید تا کسبوکارتون پایدار بشه و بتونید مدتها فعالیت کنید.
برای اینکه همه اینها تو ذهنمون بمونه، یک کلمه باحال بهمون معرفی شد: “RSVP”. یادش بخیر، کی تا حالا به یه دعوتنامه RSVP نداده؟ اصلاً کار خوبی نیست!
پس اینجوری یادتون میمونه: اگه یه مدل کسبوکار عالی داشته باشید، انگار بهش RSVP دادید! این حروف مخفف اینهاست:
- Repeatable (قابل تکرار)،
- Scalable (مقیاسپذیر)،
- Valuable (با ارزش)،
- Disruptive (مختلکننده)
- و Defensible (قابل دفاع)
هدف این بود که در پایان جلسه، بتونیم یه مدل کسبوکار عالی رو با این چارچوب بسازیم.
۲. مدل کسبوکار چیست؟ از دید هاروارد تا “خلق، ارائه، پول و پایداری”
خب، این کلمه “مدل کسبوکار” رو زیاد میشنویم، اما واقعاً یعنی چی؟ برای دانشجوهای HBS (مدرسه کسبوکار هاروارد)، احتمالاً یک چارچوب به اسم “الماس” از پروفسور تام آیزنمن رو میشناختند که مدل کسبوکار رو شامل “پیشنهاد ارزش مشتری”، “مدل ورود به بازار”، “مدل تکنولوژی و عملیات” و “فرمول جریان نقدی” میدونه.
اما برای بقیه ما که شاید به اون عمق نرفتیم، سخنران یک تعریف خیلی سادهتر ارائه داد: مدل کسبوکار یعنی اینکه شما چطور ارزش خلق میکنید، چطور این ارزش رو ارائه میدید، چطور ازش پول درمیارید و چطور همه این کارها رو به شکلی پایدار انجام میدید.
به نظرم این تعریف، خیلی کار رو راحتتر میکنه! قرار بود تو این جلسه، بیشتر روی خلق و ارائه ارزش و پایداری صحبت کنیم و بخش پول درآوردن رو در جلسات آینده بیشتر باز کنیم. اما نکته مهم این بود که همه اینها رو میتونیم با هم پوشش بدیم.
مهمترین بخش ماجرا، “پیشنهاد ارزش مشتری” (Customer Value Proposition) هست. چرا؟
چون اگه پیشنهاد ارزش درستی نداشته باشید، یعنی یک مشکل واقعی و معنیدار رو حل نمیکنید یا فرصت بزرگی رو از دست میدید، دیگه بقیه کارها بیفایدهست!
به قول سخنران، اولین دلیل شکست استارتاپها اینه که برای کسی که براش مهم باشه، ارزشی خلق نمیکنند.
سجاد سلیمانی، استراتژیست و مشاور کسب و کار

من سجاد سلیمانی هستم، استراتژیست، مدرس و مشاور کسب و کار و موسس و میزبان پادکست اکنون. تلاش میکنیم در این بخش از سایت، نوشته ها، کتاب، مقاله، فیلم و پادکست های جدید و مرتبط با خلق مدل های کسب و کارها را معرفی و آموزش بدهم. چند هدف دنبال میکنم:
- راهنما و الگویی برای راه اندازی کار و شروع بیزینس
- توسعه کسب و کارها (با شناخت نقاط ضعف و قوت و بهبود فرآیندها)
- تغییر مدل کسب و کار مجموعه
اگر شما هم صاحب کسب و کاری هستید یا تمایل دارید یک بیزینس جدید راه اندازی کنید، من می توانم به عنوان مشاور و بیزینس کوچ در خدمت شما (تیم سازمانی شما) عزیزان باشم. با من در تماس باشید.
همچنین من کارگاه های آموزشی عمومی و سازمان معماری و طراحی کسب و کار نیز برگزار میکنم. اگر قصد برگزاری چنین کارگاه و کلاس های آموزشی رو دارید، از طریق لینک زیر میتوانید با من در تماس باشید:
۳. اهمیت مدل کسبوکار: وقتی محصول به تنهایی کافی نیست (و بازی رو عوض میکنیم!)
شاید فکر کنید که ایده تکنولوژیک یا محصول شما آنقدر بینظیره که خودش کار رو تموم میکنه، درسته؟ اما سخنران تأکید کرد که مدل کسبوکار میتونه حداقل به اندازه تکنولوژی یا بازار شما، یا حتی بیشتر، تأثیرگذار باشه!
هدف ما اینه که به یک مدل کسبوکار آنقدر مختلکننده برسیم که مردم بگن: “وای، من باید با این کار کنم، چون روشی که اون برای ارائه این خدمت داره، آنقدر نوآورانه و بینظیره که حتی اگه خود خدمتش هم چیز جدیدی نباشه، من میخوام باهاش کار کنم!”
اینجوری فکر کنید، اگه من بهتون بگم بیایید یه بازی کاملاً جدید انجام بدیم. مثلاً بازی مونوپولی رو در نظر بگیرید، اگه قوانینش رو عوض کنیم و بگیم هدف اینه که چقدر پول از دست میدید، همه میگید: “شما دیوونهاید! هدف مونوپولی اینه که چقدر پول میبریم و چقدر ملک میگیریم!”
اما حالا تصور کنید شما خودتون بازی و قوانینش رو مینویسید، حدس بزنید کی بهترین شانس رو برای بردن داره؟ معلومه، شمایید!
این دقیقاً کاریه که تو کسبوکار هم اتفاق میفته: آدمها قوانین رو تغییر میدن. ما میخوایم خودمون بازی رو بسازیم و یک “معضل نوآور” (innovator’s dilemma) ایجاد کنیم.
۴. کیس استادی سمَنتک (Symantec): وقتی محصول بد بود ولی مدل کسبوکار بازی رو برد!
برای نشون دادن اهمیت مدل کسبوکار، سخنران یه مثال عالی از سمَنتک (Symantec) در دوران قدیم آورد. شاید باورتون نشه، اما حدود ۲۰ سال پیش اصلاً نرمافزار ویروسیاب وجود نداشت، چون ویروسها نبودن!
وقتی ویروسها شروع شدن، سمَنتک اولین راه حل ویروسیاب رو برای مکینتاش داشت. اون موقع نرمافزار رو توی جعبههای فیزیکی میفروختن، اون هم با قیمت بالا (واقعاً خیلی قدیمیه!)
مشکل از جایی شروع شد که “نورتون آنتیویروس” برای کامپیوترهای شخصی (PC) اومد. این محصول اصلاً خوب نبود! رقبا مثل دکتر سالومون و مکآفی (McAfee) محصولات خیلی بهتری داشتند.
سخنران میگفت توی نمایشگاهها، خبرنگارها میاومدن و میگفتن “ببینید این ویروس رو میتونید تشخیص بدید؟” و جواب اغلب اوقات “نه!” بود. خیلی خجالتآور بود.
اما چی شد؟ اونها قوانین رو بازنویسی کردند! گفتند: “ما نرمافزار نمیفروشیم!” و این رو سالها قبل از اینکه مفاهیمی مثل “مدل SaaS” یا “اشتراک” اصلاً وجود داشته باشه، انجام دادن.
اونها در واقع کاملاً این صنعت رو مختل کردند. نتیجه حیرتانگیز بود: ظرف یک سال، دو رقیب اصلی رو از بازار حذف کردند!
چرا؟ چون مشتریان واقعاً نرمافزار نمیخواستند، اونها فقط میخواستند ویروس نگیرن! اونها حفاظت میخواستند. پس سمَنتک شروع به فروش “خدمت” کرد.
مهمتر از اون، پشت صحنه، یک مدل اشتراکی ایجاد کردند که بر اساس اون، به تیمی (عمدتاً در ایرلند) پول میدادند تا مدام جلوتر از ویروسها باشن، امضاهای ویروس رو پیشبینی کنن و پایگاه دادهشون رو بهروز نگه دارن.
این مثل این بود که شما برید دکتر و بگید: “نمیدونم کووید بعدی چیه، اما واکسنش رو از قبل بهم بده!” مردم برای این چیز پول میدن، نه؟ بله!
این مدل نه تنها بازی رو کاملاً عوض کرد، بلکه قیمت محصولشون رو ۵۰ درصد به ازای هر کاربر افزایش داد. بعدش هم فهمیدند: “چرا فقط ویروسیابی؟” و شروع کردند به فروش یک “خدمت اشتراکی امنیت داده” که شامل بکآپ، ابزارهای کاربردی و بهبود عملکرد کامپیوترها هم میشد.
این کار درآمد و سود رو در چند سال ۲.۶ برابر کرد! کلید موفقیت چی بود؟ مدل کسبوکار مختلکننده، حتی با وجود محصولی که در ابتدا بدتر از رقبا بود.
پس، حتی اگه محصولتون بینظیر هم نباشه (که البته مطمئنم هست!)، یک مدل کسبوکار قوی میتونه بازی رو عوض کنه!
۵. مدلهای کسبوکار امروز: نتفلیکس و اسپاتیفای (تجربه کاربری و داده!)
خب، بریم سراغ مثالهای امروزیتر، مثلاً نتفلیکس یا اسپاتیفای. کی از اینا استفاده نکرده؟ من که خودم همهاش ازشون استفاده میکنم، شاید هم کمی زیاد! مدل اونها چیه؟
اولاً، اشتراکیه، درسته؟
دوماً، یک کتابخانه بزرگ از محتوا دارن. شما پول رو از قبل نمیدید، ماهانه پرداخت میکنید.
ارزشش چیه؟ لذت دیدن فیلم و سریال یا گوش دادن به موسیقی.
اما چطور اینها موفق میشن؟ از طریق اندازهگیری میزان استفاده شما از محتوا! یعنی اگه زیاد تماشا میکنید، میفهمن که خوشتون اومده. این اطلاعات تبدیل به داده میشه و اون دادهها به اونها کمک میکنه تا توصیههای شخصیسازیشده بهتون بدن. برای همینم دوباره برمیگردید به نتفلیکس، چون چیزهایی رو بهتون پیشنهاد میده که واقعاً دوست دارید.
جالبه بدونید، نتفلیکس قبلاً تبلیغات نداشت، اما وقتی تعداد مشترکانش کم شد و رقبا زیاد شدن، فهمید که برای رقابت، باید تغییر کنه! پس بخش تبلیغات رو هم اضافه کرد. این نشون میده که مدل کسبوکار ثابت نیست، بلکه برای پایداری، باید مدام خودش رو تطبیق بده و تغییر کنه.
۶. شناسایی “هسته اصلی” کسبوکار شما (The CORE): اولین گام در طراحی!
خب، بریم سر اصل مطلب. چطور ارزش رو خلق کنیم؟ سخنران یک اسم مخفف باحال دیگه آورد: “The CORE” (به انگلیسی Capability Of Really Exceptional value). یعنی “قابلیت ارزش واقعاً استثنایی” شما.
این همون چیزیه که وقتی کسی درباره کسبوکار شما فکر میکنه، میگه “فلان کار رو انجام میدن، چون X!” و اون X باید یک کلمه باشه، مثل “تجربه بینظیر”، “طعم عالی”، “توصیههای عالی” یا “اکتشاف موسیقی جدید” (مثلاً برای اسپاتیفای). این باید چیزی باشه که به راحتی بتونید با مشتریان تستش کنید.
چند تا مثال جالب از شرکتکنندهها داشتیم:
- سیتیبریکس (CityBricks):
یک خدمت برای کسانی که میخوان تو بازار مسکن محلی سرمایهگذاری کنن و برای پیشپرداخت پسانداز کنن. این یک “خدمت” بود، نه یک نرمافزار فیزیکی. - نانگا (Nonga) و تایمکردیت هوش مصنوعی:
یک هوش مصنوعی مولد که جداول حسابداری رو به یادداشتها و گزارشهای نوشتاری تبدیل میکنه (واقعاً کار خستهکنندهای رو حل میکنه!). نانگا خودش فکر میکرد محصولش نرمافزار یا دادهست، اما باید فکر میکرد چطور ازش مدل کسبوکار بسازه. - زیپورا (Zipporah) و قهوه در کیسه چای:
قهوه رو مستقیماً از کشاورزان در کنیا میخرید و به خریداران قهوه میفروخت. با این کار به کشاورزان پول بیشتری میرسید و محصول با کیفیتتر و ارگانیک بود. این یک محصول بود با یک مأموریت اجتماعی.
اینجا بحثهای خیلی خوبی پیش اومد. مثلاً برای نانگا، چطور باید از محصولش پول درمیآورد؟ یکی از دانشجوها گفت باید بخش مشتری رو مشخص کنه (شرکتهای حسابداری) و چطور بفروشه (کانال: مستقیم به شرکتها) و چطور قیمتگذاری کنه (به ازای هر کاربر، با تعرفههای پایه و سازمانی). دیدید؟ چقدر با یک پرسش و پاسخ ساده میتونیم به هسته اصلی مدل کسبوکار برسیم! این دقیقاً همون چیزی بود که سخنران میخواست، یعنی ما خودمون از همدیگه یاد بگیریم.
۷. چالش “تنوع هسته” و “بخشی که حداقل امکانپذیر است” (MVS)
خب، یه سوال خوب پیش اومد: “اگه ما به عنوان یک بنیانگذار فکر میکنیم هسته اصلی کسبوکارمون یه چیزه، اما مشتریها فکر میکنن یه چیز دیگه، تکلیف چیه؟”
مثلاً برای پاتاگونیا (Patagonia)، یکی میگه “کیفیت بالا”، یکی میگه “استایل”، یکی میگه “مأموریت اجتماعی و فرهنگ”. آیا این تنوع خوبه؟ و چطور میتونیم از این تنوع استفاده کنیم؟
جواب سخنران این بود: شما نمیتونید همه چیز رو همزمان پولساز کنید! مثلاً نتفلیکس نمیتونه هم از توصیهها پول دربیاره، هم از دادهها، هم از تبلیغات، هم از محتوا! اینجوری یه کسبوکار خیلی آشفته میشه. شما باید چیزی رو انتخاب کنید که در هسته اصلی کاری که میخواهید ازش پول دربیارید، قرار داره.
برای مدیریت این تنوع، یک مفهوم به اسم “Minimum Viable Segment” (MVS) یا “بخش حداقل امکانپذیر” معرفی شد. این یعنی: شما باید روی یک بخش از مشتریان تمرکز کنید که همه اونها یک نیاز مشابه و واحد دارن.
مثلاً اگه همه مشتریان به “زنجیره تأمین سریعتر برای قهوه” نیاز دارن، یا به “فرهنگ خاصی که مبنای خرید اونهاست”، یا به “روشی بهتر برای دسترسی به مراقبتهای بهداشتی”، شما باید روی همون نیاز واحد تمرکز کنید.
این کار باعث میشه انرژی شما پراکنده نشه و بتونید حرکت رو به جلو داشته باشید.
مثلاً اپل. بعضیها میگن اپل یعنی “حریم خصوصی”، بعضیها میگن “سهولت استفاده”. اینها “ویژگیهای برند” هستند. اما اپل واقعاً چی رو پولساز میکنه؟ یک پشته (stack) یکپارچه و کامل از بالا تا پایین که میتونید بهش اعتماد کنید.
۸. مقیاسپذیری و اهرم: افزایش درآمد و کاهش هزینه (تکنیکهای “چند برابرکننده” و “اهرم”)
حالا که فهمیدیم چطور ارزش رو خلق کنیم، باید ببینیم چطور اون رو ارائه بدیم به شکلی قدرتمند و مختلکننده. هدف اینه که “چندبرابرکننده” (Multipliers) داشته باشیم تا درآمد و دامنه دسترسی ما بیشتر بشه، و “اهرم” (Levers) داشته باشیم تا هزینههای ما کمتر بشه.
مثل شرکت “تتراساینس” (TetraScience) که دانشجویان همین هاروارد راهاندازی کرده بودند. اونها فهمیدند که دستگاههای علمی تو آزمایشگاهها به هم وصل نیستند و هنوز مردم دادهها رو دستی یادداشت میکنند! اولش یه دستگاه سختافزاری ساختند، اما این نزدیک بود شرکت رو نابود کنه و کلی پول و وقت هدر رفت.
فهمیدند که مشکل اصلی، مدیریت دادهها هست، نه صرفاً اتصال. پس یک پلتفرم SaaS ساختند که دادهها رو جمع میکرد و به شکل نرمالشده و قابل استفاده به شرکتهای داروسازی و بیوداروسازی ارائه میداد. اینجوری خودشون رو به “سوئیس” دادهها تبدیل کردند!
تتراساینس فهمید که اگه خودشون سختافزار رو ادامه بدن، با تولیدکنندههای ابزار آزمایشگاهی رقابت میکنن. در عوض، یک اکوسیستم ساختند. همه اون تولیدکنندهها شدن “شریک” اونها. اینطوری، تتراساینس به یک “چندبرابرکننده” (افزایش دسترسی به دادهها) و یک “اهرم” (کاهش هزینهها چون خودشون همه چیز رو نمیساختن) تبدیل شد.
در نتیجه، این کسبوکار در کمتر از پنج سال، از ورشکستگی به یک شرکت ۱۰۰ میلیون دلاری تبدیل شد. این یعنی مدل کسبوکار میتونه معجزه کنه!
حالا، “چندبرابرکنندهها” چیزهایی هستن که درآمد شما رو زیاد میکنن، مثل افزایش دسترسی به مشتریان، یا افزایش دفعات خرید. “اهرمها” هم چیزهایی هستن که هزینههای شما رو کم میکنن، مثل کاهش زمان ارائه محصول یا کاهش منابع. حتی برای سازمانهای غیرانتفاعی هم اینها مهمن، چون برای ادامه ارائه خدماتشون، باید پایدار باشن.
۹. رازهای استارتاپی برای طراحی مدل کسبوکار (Startup Secrets)
برای اینکه بتونید این اهرمها و چندبرابرکنندهها رو طراحی کنید، ۴ راز استارتاپی رو بهتون میگم:
راز شماره ۱: “سر خوردن” (Slippery Product-Led Growth)
بهش میگفتم “اسلیپری” (یعنی لغزنده یا روان)، الان اسمش شده “رشد محصولمحور” (Product-Led Growth). یعنی محصولتون باید آنقدر ساده برای استفاده و نصب باشه، هزینه اولیه کمی (یا صفر) داشته باشه، فوری و دائمی ارزش ایجاد کنه و با بقیه اکوسیستم هم خوب کار کنه.
یادتونه چقدر اپلیکیشن دانلود کردید و تو ۵ دقیقه پاکش کردید؟ چرا؟ چون ساده برای استفاده نبود، یا ارزش فوری نداشت، یا با بقیه گوشیتون جور درنمیاومد. محصول شما باید “مختلکننده” باشه، اما استفاده ازش “غیرمختلکننده” باشه.
مثلاً الان دیگه نرمافزارهای سازمانی رو روی سرورهای زیر میزمون نمیسازیم، بلکه روی پلتفرمهای ابری (مثل AWS) مستقر میکنیم. این خیلی سریع و سادهست و به شما کمک میکنه سریع رشد کنید. جالبه که یه نفر پرسید API (رابط برنامهنویسی) بهتره یا راهحل یکپارچه؟
سخنران مثال “تویلیو” (Twilio) رو زد که یک شرکت موفق API-first هست. اونها API رو به توسعهدهندگان میفروختند، چون توسعهدهنده یک محصول کامل نمیخواد، بلکه میخواد خودش بسازه.
اما یک شرکت دیگه که در حوزه سلامت API ساخت، شکست خورد، چون توسعهدهندههای سلامت قدرت تصمیمگیری مالی نداشتند و ارائهدهندههای خدمات سلامت یک “راهحل” کامل میخواستند، نه ابزاری برای توسعه. پس، مشتری شما کیه؟ و دقیقاً چی میخواد؟
راز شماره ۲: “قیمتگذاری و بستهبندی” (Pricing & Packaging)
این خیلی مهمه. اغلب اپلیکیشنها رایگان دانلود میشن، اما بعداً میفهمید که برای استفاده از امکانات بیشتر باید “خرید درونبرنامهای” (in-app purchase) انجام بدید. بانکهای آنلاین هم همینطور، میگن “بانکداری رایگان”، اما از طریق دادههای شما، معرفی به شرکتهای دیگه یا فروش کارت اعتباری پول درمیارن. باید جذابیت اولیه رو با “رایگان بودن” ایجاد کنید، اما راههای درآمدی رو برای مراحل بعدی در نظر بگیرید. مثال “ویستیا” (Wistia) رو داشتیم که پلتفرم میزبانی ویدیو برای بازاریابهاست. اونها قیمتگذاری رو بر اساس تعداد ویدیوهایی که ذخیره میکنید طبقهبندی کردن. یعنی شما رایگان شروع میکنید، اگه راضی بودید، میتونید به نسخههای پلاس، پرو و سازمانی ارتقا بدید و بیشتر پول بدید. “باندلینگ” (Bundling) یا بستهبندی چند محصول با هم هم یک علم جداگونهست که باید با دقت بهش فکر کرد.
راز شماره ۳: “همآفرینی” (Co-Create) و مشارکتها (Win-Win Community/Strategic Partnerships)
اگه بتونید محصولتون رو با کمک دیگران (یک جامعه یا شرکا) بسازید، میتونید یک “برد-برد” (win-win) فوقالعاده ایجاد کنید. مثال عالی، نرمافزارهای متنباز (Open Source) هست.
مثلاً “دروپال” (Drupal) که یک سیستم مدیریت محتوای سازمانیه و توسط هزاران نفر در دنیا توسعه داده شده، اما رایگانه! چطور پول درمیاره؟ با ارائه خدمات اطرافش، مثل امنیت، قابلیت اطمینان، مقیاسپذیری و قرار دادنش روی فضای ابری. اینجوری شما نرمافزار رو رایگان میدید، اما از خدمات پشتیبانش پول درمیارید.
نکته کلیدی اینه که آدمها وقتی مشارکت میکنن که اون مشکل رو خودشون هم داشته باشن و بخوان حلش کنن. بعدش مفهوم “محصول کامل” (Whole Product) و مشارکتهای استراتژیک میاد.
اغلب اوقات، شما فقط “یک تکه از پازل” هستید. مشتری شما برای اینکه بتونه از محصول شما استفاده کنه و مشکلش رو حل کنه، به چیزهای دیگه هم نیاز داره. مثلاً اگه شما دادهها رو سریعتر به دستش میرسونید، اون به یک ارائهدهنده فضای ابری، به مدلهای هوش مصنوعی برای پردازش دادهها، و به یک اپلیکیشن برای استفاده از نتایج نیاز داره.
شما باید با اینها شریک بشید. این شرکا هم به شما کمک میکنن به بازار برسید، هم هزینههای شما رو کاهش میدن، چون شما مجبور نیستید همه اینها رو خودتون بسازید.
این مشارکتها اجباریه، وگرنه محصول شما هر چقدر هم خوب باشه، مشتری نمیتونه ازش استفاده کنه.
راز شماره ۴: “سه UP” (Three-Upping): به روز رسانی، ارتقا، و فروش بیشتر!
این یکی خیلی کاربردیه و برای چرخه عمر محصولتون ضروریه. همیشه باید به این سه چیز فکر کنید:
- بهروزرسانی (Update): محصولتون رو مدام بهروز نگه دارید (مثلاً برای رفع مشکلات امنیتی یا باگها). مثل همون آنتیویروس سمَنتک که فقط با بهروزرسانی مداوم امضاهای ویروس، مشتری رو حفظ میکرد.
- ارتقا (Upgrade): قابلیتهای جدید اضافه کنید، مثلاً با اضافه کردن هوش مصنوعی یا موبایلفرندلی کردن محصول.فروش بیشتر (Upsell): به مشتریان موجود، محصولات یا خدمات گرانتر یا با امکانات بیشتر بفروشید.
مثلاً برای اون خانمی که اطلاعات محیطزیستی برای محصولات غذایی ارائه میداد، میتونست دادههاش رو مدام بهروزرسانی کنه، قابلیت پیشنهاد جایگزینهای با کربن کمتر رو به محصولش اضافه کنه (ارتقا)، و بعداً همین خدمت رو به شرکتهای بزرگتر صنایع غذایی (CPG) بفروشه (فروش بیشتر).
این ۳ تا UP، هم باعث حفظ مشتری میشه (بهروزرسانی و ارتقا) و هم ارزش درآمدی هر مشتری رو بالا میبره (فروش بیشتر). اینجوری یه “خندق دفاعی” (moat) دور کسبوکار خودتون میسازید، مثل شبکههای اجتماعی که با بزرگ شدن شبکهشون، به راحتی قابل رقابت نیستن.
۱۰. بازگشت به نقطه شروع: طراحی مدلهای مشتریمحور و مدل “RSVP”
در نهایت، همه چیز به “طراحی مشتریمحور” برمیگرده. ما باید سفر مشتری رو از نزدیک دنبال کنیم:
از وقتی که یک مشکل داره، دنبال راهحل میگرده، خرید میکنه، محصول رو پیادهسازی و یاد میگیره، تست میکنه، اندازهگیری میکنه که چقدر خوب کار میکنه
و در نهایت، به این نتیجه میرسه که “باید این رو بخریم و به استفاده ازش ادامه بدیم.” در تمام این مسیر، شما باید به افزایش “ارزش طول عمر مشتری” (Lifetime Value – LTV) فکر کنید.
از خودتون بپرسید: محصول من چطور برای مشتری بهتره؟ پولشون رو ذخیره میکنه؟ وقتشون رو؟ حاشیه سود کسبوکار خودشون رو بهبود میبخشه؟
مثلاً Airbnb به صاحبان خونه کمک میکنه از خونهشون پول دربیارن. Salesforce به تیمهای فروش کمک میکنه با مشتریانشون در ارتباط بهتری باشن و بیشتر بفروشن.
اگه بتونید اون “یک چیز” رو پیدا کنید که هم کسبوکار شما رو سودآور میکنه و هم برای مشتری شما منفعت (یا سود) ایجاد میکنه، اون موقع یک مدل کسبوکار عالی و پایدار خواهید داشت.
اینجوری به مدل “RSVP” میرسیم:
- Repeatable (قابل تکرار): مشتریان مدام از شما خرید میکنند.
- Scalable (مقیاسپذیر): میتونید کسبوکار رو با سودآوری در مقیاس بزرگ اداره کنید.
- Valuable (با ارزش): برای خلق ارزش، از ابزارهایی مثل جامعه یا شرکا استفاده میکنید.
- Disruptive (مختلکننده): کاری رو انجام میدید که هیچکس دیگه نمیتونه بکنه (مثل مدلهای متنباز یا تبلیغاتی که صنایع رو متحول کردن).
- Defensible (قابل دفاع): یک خندق دفاعی (مثل شبکه یا برند) دور کسبوکار خودتون میسازید.
در نهایت، همه اینها برای شما و مشتریانتون هست. اگه یک مدل کسبوکار هوشمندانه طراحی کنید، هزینههای شما کمتر میشه، بهرهوری نقدیتون بالا میره، ارزشگذاری شرکتتون بهتر میشه، سهامداریتون بیشتر میشه و به عنوان یک بنیانگذار، نتایج خیلی بزرگتری به دست میارید. این مستقیماً روی سود نهایی شما تأثیر میذاره.
آمادهسازی کسبوکار شما برای موفقیت
دیدید چقدر جزئیات تو این بحثها هست؟ اینها فقط حرف نیست، نقشه راهه.
به نظرم، این دیدگاه کلیدی هست که در دنیای امروز باید همیشه تو ذهنمون داشته باشیم. این سخنرانی واقعاً نشون داد که چقدر میشه با دید بازتر و استفاده از ابزارهای درست، نوآوریهای فوقالعادهای خلق کرد و کسبوکارهای پایدار و موفقی ساخت.
آموزش بیزینس مدل کسب و کارهای موفق
اگر شما هم در حال راه اندازی و تاسیس یک کسب و کار بوده و یا قصد دارید معماری و مدل کسب و کار خودتان را تغییر داده و متحول کنید تا درآمدهای جدیدی را خلق کنید، پیشنهاد میکنم به صفحه اصلی آموزش مدل کسب و کار مراجعه کنید و نگاهی به مطالب گردآوری شده داشته باشید.

من سجاد سلیمانی هستم، استراتژیست و مدرس و مشاور کسب و کار، یکسری مطالب تخصصی از جمله مقاله / کتاب / فیلم و مستند، نمونه های موفق ایرانی و جهانی و ابزارهای نوین طراحی و معماری کسب و کار را در قالب معماری و مدل کسب و کارهای موفق (Business Models) آماده کرده ام که اگر روی دکمه کلیک کنید به همه آنها دسترسی خواهید داشت:
آخرین بیزینس مدل های موفق بررسی شده:
- تحلیل بیزینس مدل SpaceX اسپیس ایکس (7) یک ماجراجویی فضایی، نه فقط یک شرکت موشکی!
- تحلیل بیزینس مدل WeWork وی ورک(6): شرکت املاک یا خالق یک “حالت ذهنی”؟
- تحلیل بیزینس مدل اپل Apple (5): خالق دنیای مدرن موبایلی و پیشتاز حریم خصوصی!
- تحلیل بیزینس مدل Tesla تسلا(4): تحلیل مدل کسب و کار غول صنعت خودرو
- تحلیل بیزینس مدل موفق (3): نوآوری در مدل کسب و کار توسط آمازون، اسپاتیفای و تیندر چطور دنیا رو تغییر داد؟
- تحلیل بیزینس مدل Uber اوبر (2): اوبر چگونه با چند لمس ساده، دنیا را تسخیر کرد؟
- تحلیل بیزینس مدل Airbnb ایربی اند بی (1): از تختخوابهای بادی تا امپراتوری جهانی
آخرین نوشته های مرتبط با بیزینس مدل:
- خلاصه کتاب نوپای ناب – The Lean Startup نوشته اریک ریس
- پشت پرده یک ارائه عالی: چطور از VCها جذب سرمایه کنیم؟ – راز کسبوکار استارتاپی (سری دوم 1 از 7)
- بیزینس مدل در شرایط بسیار بد (و جنگ و بحران ها)
- طراحی ارزش پیشنهادی از نظر استروالدر: چرا 70% محصولات شکست میخورند؟
- چک لیست عارضه یابی بیزینس مدل یک کسب و کار
- طراحی مدل کسبوکار: نقشه راهی برای نوآوری و رشد پایدار (توضیحات الکس استروالدر)
- طراحی مدل کسب و کار مشتری محور (روش دانشگاه هاروارد)
- مشاوره خصوصی «معماری کسب و کار» ثبت نام با تخفیف 50درصدی
- مرگ طرح کسب و کار سنتی (Business Plan) رسیده؟ جایگزینش چیه؟
- استراتژی و جایگاه یابی در کسب و کار: راهنمای عملی (مایکل پورتر)
- رازهای کسبوکار استارتاپی (قسمت 5 از 5): جمعبندی نهایی – از ایده تا مقیاس پذیری و قدرت!
- رازهای کسبوکار استارتاپی (قسمت 4 از 5): ورود به بازار – چرا “ورود به بازار” اینقدر پیچیدهست؟
- رازهای کسبوکار استارتاپی (قسمت 3 از 5): مدل کسب و کار – چگونه بازی را به نفع خودمان تغییر دهیم؟
- رازهای کسبوکار استارتاپی (قسمت 2 از5): تأسیس شرکت – ساختن پایههای یک موفقیت پایدار!
- رازهای کسبوکار استارتاپی (قسمت 1 از5): ارزش پیشنهادی – چگونه بازی را به نفع خودمان تغییر دهیم؟
آخرین کارگاه های آموزشی مرتبط:
اگر تمایل دارید کارگاهی با این عنوان برای مجموعه یا اعضای خانواده کسب و کاری شما برگزار شود، میتوانید با درخواست آن را در ادامه ثبت کنید:
لینک ویدیو اصلی سخنرانی
این مقاله بر اساس آموزه های این کلاس درس هاروارد تنظیم شده است:
